#من_به_برلین_نمیروم_پارت_103

- جالبه..مگه میشه آدم معنی اسمش رو ندونه؟!

جوابش را نمی‌دهم. می‌گوید:

- الیســ...

میان کلامش می‌پرم و سریع می‌گویم:

- الیسیما نه، خانم سپهری آقای موحد. فکر نمی‌کنم صمیمت خاصی لازم باشه.

صدای این یکی سوهان روح است:

- ببخشید؟

سرم را بالا می‌گیرم و به دختر کوتاه‌قدی که با کفش‌های پاشنه‌دار شبیه برج ایفل شده است نگاه می‌کنم. موهای هایلایت‌شده و آرایش غلیظش چشمم را می‌زند؛ اما به هرحال لبخند می‌زنم و می‌گویم:

- سلام.. به هتل "..." خوش اومدید..می‌تونم کمکتون کنم؟

این عشوه‌ی پنهان درون صدایش، برای من است یا میلاد کنار دستم؟

- با اتاق سیصد و چهار کار دارم، هستن؟

به سمت کشویی که کلیدها درون آن هستند نگاه می‌کنم و می‌بینم که کلید اتاق سیصد و چهار سر جایش نیست؛ به این معنا که طرف در اتاقش است. به سمت دختر برمی‌گردم تا بگویم "بله هستند" که با صدایی میخکوب می‌شوم:

- روژین؟ تو این‌جا چیکار می‌کنی؟

متعجب به دماوندی که این حرف را زده بود، نگاه می‌کنم. دختری که روژین معرفی شده است، به سمتش می‌رود و با ناز و کرشمه می‌گوید:

romangram.com | @romangram_com