#مامورین_پر_دردسر_پارت_330
پنج ساعتی میشد که ستاره گوشیش و خاموش کرده بود و جواب نمیداد به سازمان زنگ زدم که گفتم اونا هم بی خبرن استرس داشت ذره ذره جونمو میخوورد حتی فکر اینکه ستاره چیزی شده باشه نابودم میکرد و از طرفی دیانا مدام گریه میکرد و بهونه میگرفت در اخر از شدت استرس دیانا رو برداشتم و بردمش خونه ارام اینا و با دانی رفتیم سازمان وارد اتاق عمو که شدیم چشماش سرخ سرخ شده بود با دیدن ما انگار دست و پاشو گم کرد سریع گفت:شماها واسه چی اومدین؟
دانی:رییس از ستاره خبری نشد؟
رییس اومد حرفی بزنه که سمیعی وارد اتاق شد و با سری افتاده گفت :قربان هویت جسد و پلاک ماشین تایید شد ستاره است
به گوشام اعتماد نداشتم چی شنیدم؟جسد؟جسد کی؟پلاک ماشین کی تایید شد؟
با بهت گفتم:چی؟؟؟؟؟جسد کی؟؟؟؟؟
سمیعی:قربان.......راستش.....تسلیت میگم ماشین ستاره خانم از دره منحرف شده و الانم جسدشون و پیدا کردیم غم اخرتون باشه
با داد به سمتش حمله کردم و یقشو گرفتم و مشت محکمی به دهنش زدم :خفه شوو اون دهن بی صاحابتو ببندد چی داری زر زر میکنی واسه خودت؟؟؟؟یعنی چی تسلیت میگم؟؟؟؟؟؟چه غمی؟ستاره من خوبه !الان حتما رفته خونه عوضی
شروع کردم به گریه کردن حرکاتم دست خودم نبود با داد گفتم:میخوام ببینمششش
عمو :نمیشه پسرم محاله بذارم
با صدایی که تحلیل میرفت گفتم :میخوام
و بعد جلوی چشمام سیاه شد
نمیونم چند روز گذشته نمیدونم چند بار بیهوشم کردن که به مراسم عشقم نرسم ...که نبینم برای اخرین بار صورت نازشو
سرم و از دستم کندمو بلند شدم که باراد جلوم ایستاد :کجا؟
:به تو ربطی نداره
از خونه زدم بیرون و بی هدف شروع به راه رفتن کردم من مرگ ستاره رو باور نمیکنم به هیچ وجه
ماشینی جلوی پام ترمز کرد با دیدن ارام پوفی گفنم و سوار شدم که با سرعت گاز داد یه جای خلوت نگه داشت و گفت: ستاره نمرده
با تعجب بهش نگاه کردم :چی؟
romangram.com | @romangram_com