#مامورین_پر_دردسر_پارت_323


با لبخند سرمو تکون دادم بعد یکم حرف زدن بابایی گفت میخواد بره سرمو تکون دادم ولی وقتی به در رسید برگشت سمتم و با لبخند گفت:پسر خیلی خوبیه معلومه خیلی دوست داره تو این مدت خیلی بی تابی میکرد
با تعجب گفتم :کی ؟
جوابمو نداد و فقط لبخند زد و رفت

ساعت حدودا یازده شب بود و داشتم با گوشیم ور میرفتم که در اتاق باز شد و در کمال تعحب اشکان اومد داخل
با لبخند گفت:سلام

گیح گفتم:سلام ،اینجا چیکار میکنی ؟

-اومدم ملاقاتی
نمیدونم چرا ولی از دستش دلخور بودم صبح فقط پنج دقیقه مونده بود و بعد گفت که کار داره و باید بره
اینووقت شب؟:

-اووهووووم الان خلوته خوب اون موقع شلوغ بود
با نیشخند و لحن کاملا حرصی گفتم :اهان اونوقت مطمینی سر جنابعالی شلوغ نبوده؟
با لبخند خاصی زل زد بهم که رومو برگردوندم


romangram.com | @romangram_com