#مامورین_پر_دردسر_پارت_324
رو مبل کنار تخت نشست :میگم الان بهت بگم ستاره یا اریانا؟
با بی تفاوتی گفتم : فرقی نداره
و واقعا هم فرقی نداشت کافی بود فقط صدام کنه همبن برام کافی بود مهم نبود به چه اسمی
-راستی قضیه بابابزرگت چی شد؟
:دیگه حل شد
اخماش رفت توهم:واقعا؟
سرمو تکون دادم که دستی تو موهاش کشید و گفت:راستش ...راستش باید یه موضوعی رو بهت بگم میدونم اینجا جاش نیست ولی خب باید بگم.
با شنیدن حرفش و ضربان قلبم ناخوداگاه بالا رفت و در همون حال سرمو تکون دادم که شروع کرد: من وباراد از بچگی همبازی بودیم جز مواقعی کع شما میرفتین خونه اشون اون موقع همش با تو میچرخید و مواظبت بود اون موقع ها فکر میکردم دوست داره ولی یکم که بزرگتر شدیم گفت که براش مثل خواهرشی و میخواد مراقبت باشه
من قبلا چند باری دیده بودمت و وقتی این حرفو از زبون باراد شنیدم نمیدونم چرا ولی خیلی خوشحال شدم
موقع دانشگاه رفتن میدیدم اکیپی میرین بیرون هر بار منتظر بودم که باراد بگه منم باهاتون بیام ولی هیچوقت نگفت به هر حال گذشت و گذشت و هر روز حسم نسبت به دختری که حتی یبارم باهام رو در رو نشده بود بیشتر میشد
تا اون روزی که تو دفتر دیدمت باورم نمیشد کسی که باهاش درگیر شده بودم عشق بچه گیام بوده باشه فکر میکردم حسم بهت از بین رفته ولی وقتی سرم داد کشیدی وقتی اونجا گیر افتادیم فهمیدم که نه تنها کمتر نشده بلکه خیلی بیشتر هم شده نمیخوام سرتو درد بیارم ولی اون پیشنهادم تو شمال برای این بود که بهت نزدیک شم و بتونم بفهمم حست بهم چیه ولی خب نشد دیگه
دیگه بیشتر از این طاقت ندارم ستاره میخوام یه سوال ازت بپرسم صادقانه جوابمو میدی؟
درحالی که از شنیدن حرفاش به شدت گیج و هیجان زده شده بودم گفتم :باشه
romangram.com | @romangram_com