#مامورین_پر_دردسر_پارت_322

چند روزی گذشت تا دست و پام و باز کرد و بعد چند جلسه تونستم راه برم ولی بخاطر سن کمم و وضعیتم باید بازم بستری می موندم تو این مدت هروز بابایی و مامانی می اومدن و ازم مراقبت میکردن اونجور که فهمیده بودم بابا اینا از شیراز برمیگشتن ولی بخاطر برفی که تو راه اومده بود راه ها رو بسته بودن اوناهم یجا نگه داشته بودن تا صبح حرکت کنند که بابا میره دستشویی و من و پیدا میکنه و میاره بیمارستان بگذریم .چند روز بعد به همراه اونا مامان و بابای دریا اومدن و گفتن که دریا خواهرمه درسته کوچیک بودم درسته چیزی نمیفهمیدم ولی بهشون اعتماد کردم و از همون موقع عاشق دریا شدم همون روز یه دختر بچه هم سن من و اوردن یه پا و دستش شکسته بود که بعده ها شد بهترین دوستم اونموقع اون تنها دوستم بود وقتی ازم پرسید مامان و بابام کجان و منم گفتم که کسیو ندارم دیدم

گریش گرفت و قول داد برام مثل خواهر باشه اون هر روز از شیطنت هاش میگفت و من بیشتر بهش وابسته میشدم
چند وقن بعد وقتی خواستیم مرخص شیم خانواده ها باهم دوست شده بودن و قرار شد ما رو به یه مدرسه بفرستن اون موقع نمیدونسنم که بابایی اینا سرپرستیمو به عهده گرفتن همش فکر میکردم چند روز دیگه باید ازشون جدا شم هر شب با کابوس میخوابیدم و روز بعد بیدار میشدم
روز ها میگذشت و من بزرگتر میشدم ولی هیچ وقت نفهمیدم چرا انقدر بهم محبت میکنن
از همون بچگی دوست داشتم پلیس بشم و وقتی به عمو اینا گفتم گفتن حمایت میکنن و فرستادنم انواع کلاس های ورزشی و ارامم همراهم بود

و بعد باراد و نیما هم علاقه مند شدن و اومدن و الانم که بنده درخدمت شمام
لبخندی زد و پیشونیموب*و*سید:ببخش که انقدر سختی کشیدی و ممنون که تحمل کردی

چشمکی بهش زدم که خندید و لپمو کشید

بعد از ظهر بود که دانی گفت بابایی میخواسته باهام حرف بزنه منم گفتم که بگه بیاد.
چند دقیقه بعد در اتاق باز شد و بابایی وارد اتاق شد لبخندی بهش زدم که پیشونیموب*و*سید و روی تختم نشست همینطور که دستم تو دستش بود گفت:حتی فکرشم نمیکردم یادگار مهتابم تموم این سالها پیش خودم بوده باشه
:بابایی؟
-جانم باباجون؟
-چرا وقتی کوچیک بودم سرپرستیمو به عهده گرفتین؟
لبخند غمگینی زد و گفت :بیست و هفت سال پیش مامانت با بابات تو یه جریان دزدی اشنا شدن و از همون موقع عاشق هم شدن حامد(بابام)همه چیز تموم بود ولی یه مشکل بزرگ داشت اینکه پلیس بود و جون خودش وخانواده ای که تشکیل میداد مدام تو خطر بود اولین بار که اومد خواستگاری گفتم که بهش دخترمو نمیدم ولی اون جلوم وایساد و گفت که مهتابو از دست نمیده چند بار دیگه هم اومد خواستگاری ولی من بازم اجازه ندادم .مهتابم داشت جلوی چشمام ذره ذره اب میشد و چون خیلی برام عزیز بود موافقت کردم ،بعد ازدواجشون تا چهار سال همه چی خوب بود و اونا دانیال و داشتن تا اینکه مامانت خبر داد که دوباره حامله شده تو همون موقع بود که حامد و برای یه ماموریت باید میرفت امریکا و مهتاب و دانی رو هم برد .تو همون جا به دنیا اومدی و ما چند باری به دیدنت اومدیم نمیدونم شباهت بی حدت به مهتاب باعثش بود یا چیز دیگه ولی بدجور تو دل من و مامان بزرگت نشسته بودی سه سالگیت بود که تو اخبار اعلام کرد که خونتون منفجر شده و جهار تا جسدم توش چیدا کردن اون روزو هیچ وقت یادم نمیره روزی که ارزوی مرگ میکردم از اون روز به بعد همه چی برام بی معنی بود تا روزی که عموت اومد و گفت که یه دختر بچه هست که کسیو نداره و بی نهایت شبیه مهتابه نمیدونم چجوری خودمو رسوندم بیمارستان ولی وقتی دیدمت انگار کوچیکی مهتابو میدیدم ابی چشمات به حدی روشن بود که به توسی میزد و موهات طلایی طلایی بود .خندید و ادامه داد:کل بیمارستان عاشقت شده بودن با این حال برای اینکه تورو پیش خودمون نگه داریم گفتیم دریا خواهر واقعیته همه چی خوب پیش میرفت با اومدنت به زندگیکون انگار همه چی به حالت عادی برگشته بود تو جای مهتاب و پر کرده بودی برام حتی از بچه های مهری (عمم) عزیز تر بودی حالا فهمیدی چرا به سرپرستی گرفتیمت ؟

romangram.com | @romangram_com