#مامورین_پر_دردسر_پارت_321
سرمو تکون دادم:خوبم. با کمی مکث ادامه دادم مامان
با شنیدن حرفم بغضش ترکید :اره تو دخترمی تو دختر منی .خدایا شکرت که بهم برش گردوندی
بعد از اون بابا اومد و محکم ب*غ*لم کرد و سر و صورتموب*و*سید و قربون صدقم رفت تو این بین دنبال اشکان گشتم که با یکم گشتن تونستم پیداش کنم کنار دیوار وایساده بود و خیره بهم نگاه میکرد چشمای سرخش از این فاصله هم معلوم بود وقتی نگاهمو رو خودش دید لبخندی زد و سرشو تکون داد
پرستار همه رو بیرون کرد وفقط دانی موند کنارم دستمو تو دستش گرفته بود و غرق درب*و*سه میکردش
اروم گفتم:دانی
-جونم خواهری؟چیزی میخوای؟درد داری؟
لبخند کمرنگی زدم:نه داد..داداشی خوبم
با شنیدن کلمه داداش تو چشماش پروژکتور روشن شد خم شد و محکم پیشونیموب*و*سید
کنارم رو تخت نشست:اگه خسته نیستی میخوای از اولی که بهوش اومدی برام بگی
سرمو تکون دادم:خسته نیستم
وقتی بیدار شدم خواستم تکون بخورم ولی با دیدن سرتاپام که تو گچ بودن نتونستم هرچی فکر میکردم که اینجا کجاست و من اینجا چیکار میکنم یادم نمی اومد
پرستار اومد که سرم و عوض کنه و با دیدن چشمای بازم جیغی کشید و رفت دکترو خبر کرد
دکتر ازم سوال میپرسید اسمت چیه؟ولی من چیزی یادم نمی اومد هر سوالی میپرسید جوابش یه جمله بود.. نمیدونم .
romangram.com | @romangram_com