#مامورین_پر_دردسر_پارت_320

عمه با تعجب در حالی که از سوال بابایی گیج شده بود گفت:معلومه که مطمئنم این عکس و خودم گرفتم مگه میشه دختر خودم و نشناسم؟
مامانی شروع کرد به گریه کردن و در همون حال البوم و باز کرد و عکسایی که از پنج سالگی من گرفته بود و نشون عمه داد
عمه وعمو و دانی با تعجب و بهت به عکسا نگاه میکردن دانی به حرف افتاد:این...اینکه عکسای...اریاناست..شما اینارو از کجا پیدا کردین؟؟؟؟

بابایی با گریه گفت:این ستاره است.
این دخترم ستاره...بچه گیاشه

عمه با ناباوری بهم نگاه کرد و زیر لب گفت :دخترم !دختر کوچولوی من
با شنیدن حرفاش سرم تیر وحشتناکی کشید ویه لحظه تموم خاطرات دوران بچگیم جلوی چشمم اومد از تیری که کشید جیغ بلندی کشیدم و شروع کردم بعد از بیست و سال به گریه کردن با مشت به سرم میکوبیدم و میگفتم:بسه توروخدا ولم کنن...سرم داره میترکه
صدای یا خدا گفتن عمو تو سرم پیچید و بعدش سیاهی مطلق

با سوزشی که تو دستم پیچید چشمامو با گنگی از هم باز کردم با دیدن تخت سفید فهمیدم تو بیمارستانم
همه چیز یادم اومد عکسا..فهمیدن اینکه من همون اریانام و بعدش برگشت حافظه ام بعد اون همه سال
تو همون حین در به سرعت باز شد و چند تا پرستا و دکتر اومدن داخل و شروع کردن به معاینه
دکتر وقتی از خوب بودن حالم مطمئن شد لبخندی زد و گفت که میره همراهامو صدا کنه اینجور که فهمیدم یک هفته بود که بیهوش بودم چون برگشتن حافظم به طور ناگهانی،به رگهای عصبی مغزم فشار اورده بوده
در اتاق باز شد و همه ریختن تو اتاق
عمه یا همون مامان خودشو تو ب*غ*لم انداخت:الهی من قربونت برم عزیزم تو که همرو نصفه جون کردی اریانای من .خوبی مامان جان؟


romangram.com | @romangram_com