#مامورین_پر_دردسر_پارت_319
تار شده بود یه خاطراتی مدام جلوی چشمم رد میشد صدای حرف زدنای چند نفر منم تو اون جمع بودم ولی خیلی بچه بودم .یه مردی من و رو دوشش میچرخوند و منم میخندیدم
با صدای کردنای دریا از جام بلند شدم و در حالی که دستمو به سرم میگرفتم گفتم:متاسفم یه ان سرم گیج رفت
مهتاب با لحن مهربونی گفت:اشکال نداره عزیزم سرتو بیار بالا میخوام برادر زادمو ببینم
سرمو بالا بردم و تو چشماش خیره شدم نمیدونم چرا ولی تو چشماش اشک جمع شد و ارومو با بغض گفت:تو مثل اریانامی
بابایی با غم به دخترش نگاه کرد و چیزی نگفت
بعد از خوردن شما همه رو مبلا نشسته بودیم مامانی البوم عکس های قدیمی رو اورده بود وسط عکس دیدن بودیم که یهو گفت:مهتابم
عمه مهتاب:جانم ؟
مامانی با صدای لرزونی گفت:عکسای اریانا رو داری؟میخوام ببینمش
عمه درحالی که اشک میریخت سرشو تکون داد و از گوشیش چند تا عکس و به مامانی نشون داد کنجکاو شدم خواهر دانی رو بیینم برای همین بلند شدم و پشتشون ایستادم
رو به مامانی گفت:این اخریم عکسیه که ازش گرفتیم بعد از این دیگه متونستم ببینمش .و شروع کرد به گریه کردن
با دیدن عکس اریانا چشمام گرد شد این...اینکه من بودم!!
بابایی هم معلوم بود تعجب کرده رو به عمه با لحن لرزونی گفت:مطمئنی این اریاناست؟؟؟؟
romangram.com | @romangram_com