#مامورین_پر_دردسر_پارت_318


اهانی گفتم و به سمت بقیه رفتم و مشغول خوش و بش شدیم که عروس و دوماد خرامان خرامان وارد شدن خانم های مجلس شروع کردن به کل کشیدن ولی من و ارام فقط دست زدیم

بعد از طی کردن مراسم های مرسوم نیما با اجازه از بزرگتر ها انگشتری رو دست دریا کرد و بلافاصله دستشوب*و*سید
دخترا شروع کردن به جیغ زدن و پسرا هم سوت زدن
دریا هم متقابلا این کارو انجام داد و دهن هم دیگه عسل گذاشتن و عاقد بینشون یه صیغه محرمیت سه ماهه خوند
با صدای زنگ در خدمتکار رفت که درو باز کنه حدس میزدم پدر و مادر دانی باشن
با ورود یه خانم و اقای خیلی شیک و خوشتیپ صدای همهمه ها بلند شد
با صدای جیغ مامانی به سرعت به سمتش رفتم درحالی که دستش و رو دهنش گذاشته بود زیر لب زمزمه میکرد مهتابم اومده.....مهتابم اومده
همه سرا به سمت مامان و بابای دانی برگشت که دیدیم اونا هم با تعجب دارن به جمع نگاه میکنن نمیدونم چی شد که یهو مامان دانی به سمت مامانی دوید و اونو تو اغوش کشید و شروع کردن به گریه کردن ما همین جور با تعجب فقط نظاره گر بودیم! مامانی اون خانم و از اغوشش جدا کرد و به دست بابایی سپرد .بابایی با دست های لرزون صورتشو قاب گرفت و گفت:خودتی مهتابم؟خودنی گل دخترم؟؟؟بگو باباجون

اون خانمه که حالا فهمیده بودم اسمش مهتابه با بغض و گریه گفت:اره باباجون اره عزیزم منم مهتاب

با شنیدن این حرف بابایی اون و سخت در اغوش گرفت و شروع به گریستن کرد
انگار همه به جز ما جوونا از نسبت مهتاب خبر داشتن چون یکی یکی اونو ب*غ*ل میکردن بابایی به سمت شوهر مهتاب رفت و مردونه ب*غ*لش کرد از لرزش شونه های بابای دانی میشد فهمید که اونم داره گریه میکنه
مامانی هم اونو ب*غ*ل کرد دانی با قدم های لرزون به سمتشون رفت و چشمای پر از اشک هر دورو ب*غ*ل کرد و بابایی هم مدام میگفت:قربونت برم نوه عزیزم...چقدر بزرگ شدی باباجون
یکم بعد در حالی که جو یکم ارومتر شده بود با دیدن اینکه بابایی بهم اشاره میکنه پیشش رفتم فکر کنم داشت نوه ها رو معرفی میکرد
یکی یکی گفت تا رسید به من برای اولین بار از نزدیک تو صورت مامان دانی نگاه کردم چشماش ابی بود...یه ابی فوق العاده با دیدنش دوباره اون سردرد وحشتناک به سراغم اومد جوری که نتونستم خودمو کنترل کنم و روی زمین افتادم و محکم سرمو تو دستم گرفتم چشمام

romangram.com | @romangram_com