#مامورین_پر_دردسر_پارت_317

امشب به مناسبت نامزدی نیما و دریا قرار بود یه جشن خانوادگی بگیریم چند روز پیش با بابایی در مورد ازدواج به یه نتایجی رسیده بودیم البته به زور!

به دریا نگاه کردم که تو اون لباس طلایی رنگش حسابی میدرخشید موهاشو کاملا دورش باز گذاشته بود و تو چشماش با سایه دودی کار کرده بود و یه رڗ قرمز خوش رنگ هم زده بود

با ورود نیما به سمتش رفتم و بعدب*و*سیدن گونش از اتاق بیرن رفتم تا پیش مهمونا برم
به پایین که رسیدم در کمال تعجب همه بودن عمه ،عمو اینا،مامانی و بابایی،اشکان اینا و خانواده ،باران و خانوادش ،ارام و خاله اینا و در اخر دانی اینا ولی مامانش اینا نبودن به سمتش رفتم که با لبخند خوشگلی گفت:چقدر خوشگل شدی

جوابشو با لبخند دادم:پس مامانت اینا؟نگو که نمیان!

-چرا میان اما یه چند دقیقه دیگه بابا یکم درگیر بود

:چطور؟

-عملیات داشتن

با تعجب پرسیدم:مگه شغلش چیه؟

با لبخند گفت:رییس اینترپل

romangram.com | @romangram_com