#مامورین_پر_دردسر_پارت_316
صدای شلیک با داد نه گفتن من یکی شد
حتی طاقت دیدن منظره کنارمو نداشتم اشکام شروع کردن به ریختن هرلحظه منتظر بودم منم بمیرم ولی با صدای ستاره که میگقت دانی بلند شو به ضرب به سمتش برگشتم:تو تو نمردی ؟
ارام:نه بابا مگه من میذارم قلم از دنیا بره
بچه ها اینارو ول کنین خونه تا دو مین دیگه میره رو هوا بدویین
با شنیدن این حرف همه به سمت در خروجی دویدیم که با صدای انفجار به سمت جلو پرتاب شدیم ......
اشکان)
به سمت ستاره اینا دویدم و کمکشون کردم بلند شن ارام در حالی که با اخم پیشونیشو میمالید گفت:ستاره الهی خودم سنگ قبرتو بشورم چرا هل میدی اخه الاغ
ستاره با خنده گفت:بده نخواستم گوشت چرخ کرده بشی ؟؟
ارام:دیگه از این لطفا به من نکن خواهشا
ستاره
نگاهی به لباسم تو اینه انداختم یه پیرهن ابی درست همرنگ چشمام که روش رگه های نقره ای میخورد و از بالا تنگ بود وبه زانو که میرسید یکم گشاد تر میشد توی چشمامو و با سایه نقره ای و مداد سفید ارایش کرده بودم و یه رژ صورتی پررنگ جیغ هم به لبهام زده بودم موهامم به صورت باز و بسته جمع کرده بود و قسمتیشو رو شونه هام ریخته بودم
romangram.com | @romangram_com