#مامورین_پر_دردسر_پارت_312
دو هفته ای از برگشتنمون از شمال میگذشت ستاره هفته پیش برگشت سرکارش همه چی خوب پیش میرفت تا دوروز پیش که یه پرونده جدید بهمون دادن که از همون اول نگاهی بین ستاره و داین رد و بدل شد و اخمای دانی به شدت توهم پیچید از اون موقع تا حالا تخلاقش افتضاح شده هیچ کس نمیتونه حتی باهاش حرف بزنه جز ستاره
دیروزم که یه دعوای حسابی با شاهین داشن که رییس مداخله کرد تا قضیه فیصله پیدا کنه
امروز یه سری زدم به اجساد پرونده ولی تو راه برگشت متوجه شدم یه سمند مشکی داره تعقیبم میکنه پیچیدم تو فرعی تا گمم کنه ولی از بخت بدم افتادم یه جای خلوت ترس بدی تو دلم نشست سریع شماره شاهین رو گرفتم و بهش خبر دادم که گفت زود خودشو میرسونه همون موقع به سمت ماشین تیر اندازی کردن که
کنترلش داشت از دستم خارج میشد ولی به سختی به دست گرفتمش
در همون دزد و پلیس بازیا دوتا پرشیای مشکی پیچیدن جلوم و راهمو بستن از دو طرف محاصره شده بودم تنها کاری که تونستم بکنم این بودک که گردبندی که شاهین بهم تو امریکا داده بودو روشن کنم بهش یه ردیاب وصل بود .یه شلیک دیگه به ماشین کردن که یکم بعد بوی بنزین تو فضا پیچید با ترس از اینه به عقب نگاه کردم که دیدم یکیشون پیاده شد و فندک و دستش گرفت سریع زدم رو ترمز و از ماشین پیاده شدم که چند لحظه بعد ماشین اتیش گرفت و یهو منفجر شد
من که از صدای بلند انفجار گیج شده بودم به راحتی تسلیم اونا شدم ...
شاهین)
از تماس باران بهم دو ساعتی میگذره ولی هنوز خبری از ادم رباها نشده از موقعی که بهم زنگ زده مثل دیوونه ها دارم دور خودم میچرخم حتی فکر اینکه اسیبی بهش برسه دیوونه ام میکرد باران دختر شیطونی بود و تو مدتی که باهم همکار بودیم و خصوصت تو عملیات امریکا حسابی به دلم نشسته بود میدونستم بهش علاقه مند شدم ولی همش پیش خودم انکار میکردم تا اینکه بالاخره دیشب اشکان از زیر زبونم بیرون کشیدش
با یاداوری گردنبندی که بهش دادم از جام پریدم که همه سرا روم زوم شد بدون توجه به اونا به سمت لب تاب رفتم و کد و وارد کردم با دیدن نقطه قرمز رنگی که حرکت میکرد فریادی از خوشحالی کشیدم که همه اومدن سر لب تاب دانی با اخم مخصوصی که این دوروز داشت گفت:تیم و اماده کنین وقتی یجا ساکن شد حمله میکنیم
مامورا سر تکون دادن و ماهم رقتیم تا اماده بشیم
جلیغمو پوشیدم و دو تا اسلحمو هم برداشتم و پرشون کردم
از اتاق زدم بیرون ستاره با ارام مشغول بررسی نقشه بودن و دانی و باراد و اشکان هم داشتن رو نقشه حمله کار میکردن دریا و نیما هم به انتخاب مامورا مشغول بودن و هی باهم بحث میکردن دیدم اینا بخوان انتخاب کنن دوسال طول میشکه پس خودم دست به کار شدم اونا رو کنار زدم و سی نفر از بهترین ها رو انتخاب کردم و بعد یکساعت که از ساکن شدن اونا و اماده بودن خودمون مطمئن شدیم به راه افتادیم
دانیال)
باید تا تاریک شدن هوا صبر میکردیم ستاره و اشکان کنارم ایستاده بودن ستاره با دوربین مشغول امار گیری بود یکم بعد گفت:پنج نفرن همشونم با یوزی مسلحن و چند تا سی فور هم تو ساختمونه
romangram.com | @romangram_com