#مامورین_پر_دردسر_پارت_311
-اون یه راه اولی هم برات گذاشته
:چی؟ازدواج با کسی که دوسش دارم؟اولا که من هنوز عاشق نشدم(دروغ که حناق نیست گیر کنه تو گلوم) و بعدشم با وجود این همه خ*ی*ا*ن*ت هایی که دیدم دیگه نمیخوام به کسی اعتماد کنم و خنجر بخورم همینا برام کافیه
اخمی رو پیشونیش نشست:همه مثل هم نیستن ستاره
:میدونم ولی سخته اعتماد دوباره به یکی دیگه، دیگه تحمل خ*ی*ا*ن*ت و ندارم
تو چشام زل زد و گفت:اگه بخوام یبار دیگه اعتماد کنی چی؟اگه قول بدم اعتمادتو نشکنم چی؟
با تعجب و هیجان بهش نگاه کردم:تو میخوای کمکم کنی اینو فهمیدم اما چجوری
کلافه دستشو تو موهاش برد و اروم گفت لعنتی بعد رو کرد به من و گفت :بهم اعتماد کن فقط همین
یکم بهش نگاه کردم صاف زل زدم تو چشمای ابیش خوشرنگش که حالا درخشش خاصی داشت و اروم رو شنا نوشتم:فقط به تو اعتماد دارم
نمیدونم تونست تو تاریکی اونو بخونه یا نه ولی رو ل*ب*ش لبخندی اومد ..واقعا هم همین بود تو چشمای اشکان یه چیزی بود که هرچیز بدی و ازم دور میکرد نمیدونم از کی ولی من کاملا بهش اعتماد داشتم حتی بیشتر از ایدین و علی و الناز....
باران)
romangram.com | @romangram_com