#مامورین_پر_دردسر_پارت_310


دستمو به سمت خودش کشید که تو ب*غ*لش افتادم دم گوشم غرید:دانی رو میگم ،خیلی دوستش داری که اونجوری ب*غ*لش کرده بودی نه؟ولی اینو بدون تا من زندم نمیذارم حتی دستش بهت بخوره اینو تو گوشت فرو کن ستاره

ازش جدا شدم پس بگو اقا دردش چیه حسودی کرده از فکر اینکه اشکان به دانی حسودی کرده باشه و غیرتی شده باشه لبخندی رو ل*ب*م اومد و با خنده گفتم:دیوونه نشو اشکان اون ب*غ*لم کرد چون داشتیم راجب انتقامش حرف میزدیم
حالا اون بود که با تعجب بهم نگاه میکرد و سوالی پرسید:انتقام

سرمو تکون دادم :اوهوم همش همین بود نه عشقی بود نه علاقه ای پس برای خودت خیال بافی نکن
حس کردم نفس راحتی کشید و زیر لب گفت :خدارشکر
دستمو گرفن و دوتایی رو شنای ساحلی نشستیم بی هیچ حرفی تو سکوت فقط کنار هم نشسته بودیم ولی دستمو ول نکرده بود و اروم نوازشش میکرد :میگم ستاره

:هوم؟

-راجب شرط بابابزرگت میخوای چیکار کنی؟

با تعجب بهش نگاه کردم که خودش گفت:باراد بهم گفت

کلافه دستمو از تو دستش بیرون اوردم و تو موهام چنگ زدم:نمیدونم ...من نمیخوام با باراد یا رامین ازدواج کنم و از اون طرفم نمیخوام ازدواج دریا بهم بخوره گیر کردم بین دوراهی


romangram.com | @romangram_com