#مامورین_پر_دردسر_پارت_309
چیزی نگفت یکم فکر کردم یهو پرسیدم:اریانا دخترت بود؟؟؟؟؟
خنده ی تلخی کرد
اوه هیچوقت نمیدونستم دانی بچه داشته میدونستم دنبال انتقامه ولی نه اینکه بخواد انتقام دخترشو بگیره.
دیگه چیزی نگفت منم تو سکوت به دریا خیره شدم
اخرای شب بود و همه خوابیده بودن که ه*و*س رفتن به دریا به سرم زد یه شنل رو دستم انداختم و اروم از ویلا خارج شدم و به سمت دریا رفتم
خیره شدم به دریای مواج ..الان که فکرشو میکنم میبینم دریا انگار مثل زندگی منه یا مواجه یا اروم اگه مواج باشه باید بترسی از موج های بلند تر و اگه اروم باشه باید اماده باشی برای طوفانی شدنش
تو همین فکرا بودم که صدای خش دار و عصبی از کنارم اومد:دوسش داری؟
با تعجب به اشکانی نگاه کردم که چشماش دوتا کاسه خون شده بود و با عصبانیت و اخم های درهم نگاهم میکرد با تعجب گفنم:کیو دوست دارم؟
مچ دست سالممو تو دستش گرفت و محکم فشارش داد جوری که صورتم رفت توهم لامصب خیلی زور داشت :کیو؟مگه چند نفرو امروز عاشقانع به ب*غ*ل زده بودی هان؟
همچین هان و بلند گفت که گفتم الانه که همه بریزن بیرون
:چرت و پرت نگو اشکان درست حرف بزن ببنیم چی میگی؟
romangram.com | @romangram_com