#مامورین_پر_دردسر_پارت_307
لبخندی زدم:هرچند هم این همه ادم باشن هیچ کدوم خانوادم نیستن و راستی دیگه حماین بابایی رو هم ندارم میدونی شرطش برای اجازه ازدواج نیما و دریا چیه؟
سوالی بهم نگاه کرد که گفتم:اینکه من باید تا دوماه دیگه ازدواج کنم وگرنه خودش از بین باراد و رامین برام یکیو انتخاب میکنه
با دهنی باز بهم خیره شد دستمو حلوش تکون دادم:اویی نری تو فضا
گیج سرشو تکون داد:چقدر پیچیده شد همه چی
سرمو تکون دادم
از دور پسرا رو دیدم که داشتن به سمتمون می اومدن رو به ارام گفتم :بهتره تمومش کنیم اومدن
سرشو تکون داد
تا شب اتفاق خاصی نیوفتاد فقط دانی زیادی تو خودش بود کنارش نشستم:چی شده ؟کشتی هات غرق شدن؟
بهم نگاه کرد خدای من چشماش خیس اشک بود با تعحب بهش نگاه میکردم که گفت:خیلی سخته
:چی؟
دوباره گفت:خیلی سخته ..و محکم ب*غ*لم کرد زیر فشاردستاش داشتم له میشدم به سختی از خودم جداش کردم
:دانی چی میگی؟
-میدونی اون خیلی دریا دوست داشت
:کی؟
-زندگیم
با تعجب بهش نگاه کردم که ادامه داد:زندگیم اونیه که یه روزی صدای خنده هاش گوش فلک و کر میکرد....زندگیم اونیه که همش شیطونی میکرد و مامان و اذیت میکرد .زندگیم همونیه که بابام عاشقش بود ..زندگیم همونیه که با رفتش دنیام نابود شد،سیاه شد،سرد شد ..بی حس شد
دلیل نفس کشیدنم بود..با رفتنش نفس کشیدنم بی دلیل شد ..دلیل زندگیم بود .با رفتنش بی دلیل شدم برای زندگی . میدونی تو میخواستی از قاتل همکارات انتقام بگیری ولی نمیدونستی که اینجوری میشه ولی من میخوای از قاتل زندگیم انتقام بگیرم..
romangram.com | @romangram_com