#مامورین_پر_دردسر_پارت_306

خدارشکر سرایدار ویلا کولر و روشن کرده بود

سرایدار ویلا از قبل کولر و روشن کرده بود و خونه دمای خنکی داشت با کمک ارام رو مبل نشستم و پسرا هم رفتن چمدون ها رو ببرن بالا ارام قرصامو برام اورد و با یه لیوان اب بهم داد بعد از خوردن قرصا سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و چشمامو بستم نشستن طولانی تو یه ماشین به دنده هام فشار اورده بود ..
ناهارو که خوردیم نشستیم برای برنامه ریزی این دوروز و قرار شد دریا رو فردا عصر تا شب بریم و عصر امروز و فردا صبح و بریم بازار که ارام گفت خیلی از بازار خوشش نمیاد و زودتر برمیگرده میدونستم بخاطر من میگه بقیه هم این موضوع و فهیمیدن و قرار شد فقط عصرر بریم بازار و صبحم یکم بریم جاهای سر سبزو ببینم و از بعد ظهرم بریم دریا .
ساعت حدود چهار راه افتادیم و حدودا شیش هفتا بازار و گشتیم و تا تونستیم خرید کردیم و اوردنش هم گردن پسرا بود اون بدبختا هم بی هیچ حرفی خریدارو می اوردن .
بالاخره ساعت یازده راضی به برگشت شدیم من و ارام و دانی با ماشین اشکان اومدیم اون پنج تا هم باهم اومدن
تو راه کلی از دست شوخی های دانی و اشکان خندیدیم و وقتی رسیدیم دیگه شکم واسم نمونده بود
شام و تو سکوت خوردیم چون همه واقعا خسته بودن و بعد یکم حرف زدن همه رفتیم که بخوابیم ..
صبح روز بعد بر خلاف برنامه ریزی همه قشنگ تا دوازده خواب بودیم و بدین ترتیب برامه جاهای سرسبز حذف شد
و قرار شد ناهارو کنار دریا بخوریم ...بعد برداشتن وسایل ناهار یه زیر انداز ب*غ*ل ساخل انداختیم و تو شوخی و خنده ناهارو خوردیم
ده دقیقه ای میشد که پسرا رفته بودن وسایل و بذارن داخل و بیان که ارام اومد کنارم نشست :خوب بگو
با تعجب بهش نگاه کردم که گفت:من خر نیستم ستاره فکر کردیم نمیفهمم یه چیزیت شده ؟من اگه تورو نشناسم که ارام نیستم
لبخند تلخی رو ل*ب*م نقش بست :از کجا شروع کنم خیلی اتفاق ها تو این مدت افتاده
-از اولش
شروع کردم به تعریف کردن از جایی که ارام برای عملیات رفت گفتم و گفتم تا رسیدم به جایی که فهمیدم دریا خواهرم نیست :میخواستیم برای بابای الناز عکس اگهی تزحیم پیدا کنیم داشتم تو البوم ها رو میگشتم که یه صندوق پیدا کردم بازش کردم توش پر بود از عکس های یه موزاد و مامان درحالی که حامله بود و اسم اون بچه روی دستبند پلاستیکی دریا ....دریا اسمی بود که رو اون دستبند بود و بعد مامان با گریه گفت که دریا دخترش بوده
ارام مبهوت بهم نگاه میکرد:ولی ...ولی ستاره اون موقع که بستری بودیم گفتن دریا هم پیش تو بوده ....گفتن که خواهرته
پوزخند تلخی زدم:همش دروغ بود میخواستن پیششون بمونم میدونی از اون به بعد همه چی برام سیاه شده ارام .بیست و دو سال با یه دروغ بزرگ زندگی کردم اون دروغ دلیل زندگیم تو کل مراحل زندگیم بود هر موقع یاد این می افتادم که شاید این خانواده بخوان ولم کنن با یاد اینکه تنها نیستم و دریا رودارم دوباره شارژ میشدم ولی الان نه الان دیگه همون رویای شیرین بچگیامم ندارم ....الان همه اش شده کابوسایی مه از پنح سالگیم باهام بود
ارام در حالی که اروم گریه میکرد به نرمی در اغوشم کشید :ستاره تو تنها نیستی ...ببین من و داری.....باراد و نیما رو داری...اشکان و ....بقیه هم هستن حتی دریا ...اون هنوزم خواهرته من خودم دیدم چقدر مراقبش بودی

romangram.com | @romangram_com