#مامورین_پر_دردسر_پارت_296
خدای من ....اینکه.....اینکه...علی بود
مبهوت بهش خیره شده بودم پس اونی که اونشب دیده بودم توهم نبوده اما اخه چطور ممکنه اون زنده باشه
با من من گفتم:تو....ع...علی
پوزخندی زد:پارسال دوست امسال اشنا ستاره
انقدر،از دیدنش تعجب کرده بودم که نتونم جواب طعنه اشوبدم
کاملا از دورم غافل شده بودم
همون موقع به ماکت ها شلیک شد رو زمین خوابیدم و دستامو سپر سرم کردم کل ماکت ها داشتن رو زمین میریختن دستمو رو کیفم بردم و اسلحمو و بیرون اوردم و به سمت یکی از ماکت ها رفتم و پشتش مخفی شدم ....خشاب اسلحه رو چک کردم و سرمو بالا اوردم یه مرد قد بلند و هیکلی بود با نقاب که مانع دیده شدن صورتش میشد یکم جلوتر رفتم در حالی که اسلحمو روش نشونه گرفتم بودم نگاهی هم به اطراف کردم با دیدن موتور های گوشه پارکینگ ،کورسوی امیدی تو دلم روشن شد
باید خیلی اروم و بی سر و صدا حرکت میکردم ،فاصلم با موتور ها خیلی نبود ولی اگه میخواستم وقت و تلف کنم صد در صد سالم بهشون نمیرسیدم
تا نگاه اون نقاب داره بهم افتاد پشتمو بهش کردم و به سمت موتور دویدم و سوارش شدم از شانس خوبم سویچش روش بود پاهامو تنظیم کردمو سریع موتور و روشن کردم و گاز دادم به سمت در.
در از جنس دیوار های قابل حمل بود و با فشاری که از حرکت با سرعت متوسط موتور به وجود می اومد میشد اونو شکست ...بیشتر گاز دادم و با سرعت از در شکسته شده به بیرون رفتم ....تو خیابونا با سرعت ویراژ میدادم و از اینه حواسم به عقب بود که دو تا ماشین نیرو کمکی براشون اومده سرعتمو بیشتر کردم با دیدن کامیون رو به روم نقشه ای به سرم زد تفنگمو از کمربندم بیرون اوردم به سمت لاستیکاش شلیک کردم
داشت کنترل ماشینو از دست میداد که ترمز کرد و دقیقا روبه روی راه اونا روبست لبخندی رو ل*ب*م نشست که خیلی زود از بین رفت ....جلوی راهمو چند تا ون سیاه رنگ بسته بودن خواستم سریع دور بزنم به سمت عقب ولی با پیچیده شدن درد شدیدی تو پام تعادل موتور و از دست دادم و نقش بر زمین شدم و اخرین چیزی که شنیدم یه صدای اشنا بود
با احساس دردی که تو ساق پام پیچیده چشمامو باز کردم و نگاهی به اطراف انداختم ،یه اتاقک حدود سی متری بدون هیچ پنجره ای با یه اینه شکسته گوشه اتاق و یه دوربین مدار بسته که بالا سمت چپ بود رو یه صندلی با زنجیر های اهنگی بسته بودنم و دور پام یه تیکه پارچه پیچیده بودن .با دیدن موهای طلایی رنگم اه از نهادم بلند شد هویتم لو رفته بود...
نمیدونم چند دقیقه منتظر موندم ولی با صدای باز و بسته شدن در سرمو به سمت در چرخوندم و با تعحب به علی و چوب گلف تو دستش نگاه کردم با چوب رو کف دستش ضربه میزد و هر از چندگ اهی اونو میچرخوند تا موقعی که بهم رسید اونو تکیه گاه بندش کرد و نزدیکم ایستاد بهم خیره شد
romangram.com | @romangram_com