#مامورین_پر_دردسر_پارت_192

مثل حسرت یا یه همچین چیزی تو چشاش بود که ازش سر در نیوردم

:چی شد که اومدین اینجا؟

-دخترم بادیگاردات بیرونن گفتن بری پیششون

سرمو تکون دادم ولی با گرفتن دستم توسط بابایی برگشتم

سمتش که گفت:برگشتی اون اهنگ رو میخونی برام ؟

به گیتار نگاهی کردم و با لبخند سرمو تکون دادم
رفتم تو حیاط ماشالا انگار ترور میخوان بکنن همچین اماده به رزمن
رفتم سمت سمیعی که سردسته محافظا بود

-خانم چرا اومدین بیرون

:خودت به داخل خبر دادی


romangram.com | @romangram_com