#مامورین_پر_دردسر_پارت_191
شیش سالگیم بهم داده بودن
یه ماه بود که یه ستاره کوچیک
بهش اویزون بود نمیدونم چرا ولی خیلی دوسش داشتم خیلی برای
همینم مثل یه شی ارزشمند تو صندوق نگهش میداشتم که خراب نشه
با دستی که رو شونم نشست از جام پریدم و به عقب نگاه کردم با
دیدن بابایی نفس راحتی کشیدم که خندید :بالاخره ترسوندمت
با خنده نگاهش کردم:پس هنوز یادتون نرفته
سرشو به دو طرف تکون داد و نگاهشو به گردنبند تو دستم
دوخت نمیدونم درست بود یا نه ولی انگار ناراحت بود یه چیزی
romangram.com | @romangram_com