#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_99


- کدوم پاکت؟

- ردش کن بیاد اصلاً حوصله‌ی بازی ندارم.

- پیش من نی...

قبل از اینکه مرد سخنش را به اتمام برساند، پیکر بی‌جانش روی زمین افتاد. اثر کبودی دست رایان دور گردن مرد، به‌خوبی دیده می‌شد. رایان وقتی برای تلف‌کردن نداشت؛ پس شروع کرد به بررسی جسد.

لباس‌هایی عجیب و ردایی از جنس پوست نازک مادیان وحشی بر تن داشت که با پرهای پرنده‌ای تزئین شده بود. حلقه‌های طلایی‌رنگی که بر سوراخ بینی‌اش آویزان بود، در راستای پرتوهای طلایی آفتاب برق می‌زد.

رایان پس از جست‌وجویی نه‌چندان دقیق، پاکت را از زیر لباس مرد بیرون آورد. لبخندی توأم با تمسخر و غرور روی لب‌هایش نقش بسته بود. از زمین بلند شد و لباس‌هایش را مرتب کرد ولی ناگاه سرخی از گوشه پاکت پدیدار گشت. زبانه‌های آتش از گوشه‌ی پاکت در حال گسترش بودند و طولی نکشید که پاکت شعله‌ور، از دست رایان روی زمین افتاد و تنها چیزی که باقی مانده بود، مشتی خاکستر بود که با جریان یافتن اولین موج نسیم، از میان زدوده شد.

خشم، سرتاسر وجود رایان را فرا گرفته بود و صدای ساییده‌شدن دندان‌هایش به گوش می‌رسید. نگاهش به گردن مرد افتاد. خم شد و آفتاب سوزان از پشت شانه‌هایش، به تابیدن ادامه می‌داد. آویزه‌ای از جنس استخوان که حال در دستان رایان جای گرفته بود، توجهش را جلب کرد.

از کوچه خارج شد و در حالی که به‌سمت محلی نامشخص می‌رفت، موبایلش را از جیب خارج کرد. بعد از چند لحظه انتظار، صدای بابک شنیده شد:

- سلام رایان چی شده؟

- سلام برادر کجایین؟

- یه‌کم دیگه می‌رسیم. چیزی شده؟ عصبی به‌نظر میای.

- از سارا خبری نداری؟

- اونم اینجاست. رایان چی شده؟

- بیاین هتل منتظرم باشین.

romangram.com | @romangram_com