#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_98


- من نامزد دارم و فقط از اون تغذیه می‌کنم. الان دیگه باید برم، دینم هم که ادا کردم.

- باشه رفیق هر جور راحتی. ممنونم بابت کمکت.

- خواهش می‌کنم. خداحافظ.

- میبینمت!

صدای خنده و شیطنت‌های کودکان، گره‌ی افکارش را کورتر می‌کرد. نگاهی به پاکت انداخت و دوباره به منظره‌ی روبه‌رویش خیره شد.

همان‌طور که به تماشای کودکان سیاه و سفید مشغول بود، فردی با سرووضع نامرتب از جلوی دیدگانش رد شد. آشنا به‌نظر نمی‌رسید ولی شامه‌ی تیز رایان را تحـریـ*ک می‌کرد.

مرد لبخندی کریه تحویل رایان داد و ناپدید شد. رایان حوصله‌ی شکار نداشت؛ برای همین بی‌توجه به عکس‌العمل مرد، به تماشای بازی کودکان ادامه داد. لحظه‌ای از گوشه‌ی چشم، نگاهش به جای خالی پاکت افتاد. سرش را بلند کرد ولی از آن مرد خبری نبود.

- لعنتی!

رایان برخاست و در یک چشم‌برهم‌زدن، خود را مقابل مرد ظاهر کرد اما مرد با همه‌ی گستاخی‌اش، به فرار خود ادامه داد؛ در حالی که می‌دانست دویدن چاره‌ی کارش نیست.

دستی بر شانه مرد فرود آمد و او خود را بین زمین و هوا یافت. رایان دندان‌های نیش و کاسه‌ی چشمان خون‌بارش را به نمایش گذاشته بود. مرد در حالی که دست‌وپا می‌زد گفت:

- چی از جونم می‌خوای؟ ولم کن.





- پاکت کجاست؟

romangram.com | @romangram_com