#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_100


- رایان؟

- الان وقت خوبی نیست برادر.

- میرم یه سری به چند تا از دوستام بزنم.

- مطمئنی میری این کار رو بکنی؟

- بابک بس کن! خدافظ.

- رایان قطع نکن.

- نمی‌خوام چیزی بشنوم. میبینمتون.

خورشید آرام‌آرام در حال پایین رفتن بود و رگه‌های نورش که به رنگ‌های سرخ و زرد بودند، سایه‌ها را طویل‌تر از حد معمول نشان می‌دادند. رایان کماکان خشمگین و سرخورده، خیابان‌ها را یکی بعد از دیگری می‌پیمود و به این فکر می‌کرد که چقدر ساده توانسته بود در کمتر از لحظه‌ای، سرنخ‌هایش را از دست بدهد؛ اما با تمام هوشیاری متوجه نشده بود که جادوگر در لحظات آخر، کلید این معما را در درون خود او گذاشته بود.

با تنه‌ای که از یک مرد عابر که با سرعت از کنارش رد می‌شد خورد، رشته‌ی افکارش از هم پاره شد و خود را در یک خیابان ناآشنا بین انبوه عابران پیاده یافت. خود را کنار کشید اما صدایی توجه او را به خودش جلب کرد. وارد کوچه‌ای تاریک و فرعی شد که طولانی و بی‌انتها بود. تمام حواس خون‌آشامی خود را به کار گرفت تا محیط را بسنجد اما بی‌فایده بود. صدایی به گوشش می‌رسید که برایش تعجب‌آور بود. گرومپ‌گرومپ... انگار کسی روی جسمی نرم ضربه می‌زد. لحظه‌ای با خود فکر کرد «لعنتی! معلوم نیست چه مرگم شده».

در همین افکار بود که ناگهان با وجود تاریکی مطلق، انتهای کوچه را دید که چند نفر در حال کتک‌زدن فردی بودند. رایان حیرت‌زده از این قوه‌ی شنوایی و بینایی، حمله‌ور شد و در چشم‌برهم‌زدنی، دو جسد بی‌جان روی زمین بودند و مردی وحشت‌زده که با ترس در حال تشکر از او بود. خواست کلمه‌ای بر زبان بیاورد که سیاهی جلوی چشمانش را گرفت و صدای زنگ کش‌داری در گوشش پیچید که او را به زانو درآورد. فقط توانست در آخرین لحظات، قیافه‌ی مرد را ببیند که همچنان با ترس از او تشکر می‌کرد.

***



با نگه داشتن تاکسی مقابل هتل، بابک و سارا شتاب‌زده پیاده شدند و بابک مشغول زنگ‌زدن به رایان شد اما جواب ندادنش، بابک را عصبانی و نگران‌تر می‌کرد.

-گندش بزنن. معلوم نیست چیکار می‌کنه با این کله‌شقی‌هاش!

romangram.com | @romangram_com