#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_101
- اتاق ۱۳۶!
- چی؟
- خیلی سادهست! پذیرش هتل.
نگرانی بابک، حواس او را پرت کرده بود. با رسیدن به اتاق، متوجه حضور فرد دیگری شدند که باعث شد آمادهی هر اتفاقی بشوند ولی با دیدن اجساد و پیشخدمت که مشغول پاککردن لکههای خون بود، متوجه قضایا شدند.
مرد با تحتتأثیر قرار گرفتن ذهنی توسط سارا، به ادامهی کار خود مشغول شد که بابک با واردشدن به اتاق گفت:
- داخل راهرو کسی نیست. باید تا کسی ندیده، جسدا رو ببریم بیرون.
با نگاه به صفحهی آسانسور که نشان میداد به پارکینگ هتل رسیدهاند، ابتدا سارا محتاطانه نگاهی به بیرون انداخت و وقتی از خالیبودن پارکینگ مطمئن شد، بهطرف ماشین رایان رفت و آن را نزدیک درب آسانسور آورد که بابک و پیشخدمت، دو جنازه را کشانکشان در صندوقعقب جای دادند. سپس سارا اتفاقات چند ساعت گذشته را از ذهنش پاک کرد و همراه بابک، سمت منطقهی خلوتی در بیرون از شهر به راه افتادند. با رسیدن به منطقهای ناهموار و جنگلی، بابک مشغول کندن زمین شد:
- از رایان خبری نشد. کمکم دارم نگرانش میشم.
- بچه که نیست. حواسش جمعه که وقت زیادی نمونده.
بابک که بابت کندن زمین کمی عرق کرده بود، پالتویش را درآورد و با پیراهن نازکی که به تن داشت و هیکل ورزیدهاش را بهخوبی نشان میداد، ادامه داد:
- فقط هشت ماه مونده و هنوز اشک ققنوس رو پیدا نکردیم. رایان هم که انگارنهانگار! آخرش از دستش کفری میشم. دوباره شمارهش رو بگیر سارا.
- باشه الان.
بعد از دو بوق ممتد، صدای ناشناسی جواب داد:
- بله بفرمایید.
romangram.com | @romangram_com