#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_102
سارا که ترس و نگرانی از چشمانش پیدا بود، گفت:
- ببخشید، گوشی برادرم دست شما چیکار میکنه؟
- از اینجا رد میشدم که صدای زنگ موبایل توجهم رو جلب کرد.
- میشه آدرس اونجایی که هستین رو بدین؟
- بله حتماً.
با گرفتن آدرس، بابک با شتاب بیشتری کار دفن اجساد را انجام داد و بهطرف محل آدرس به راه افتادند.
- گفتم این پسرهی کلهشق کار دست خودش میده ها لعنتی!
و مشتی بر روی فرمان کوفت.
- آروم باش بابک. اینجوری که چیزی حل نمیشه! باید آرامشمون رو حفظ کنیم که بیگدار به آب نزنیم.
با پیچیدن به داخل همان کوچه که رایان در آنجا درگیر شده بود، هر دو با شامههای تیز اوضاع را زیر نظر داشتند که با دیدن گوشی رایان در لب پنجرهای، از ماشین پیاده شدند و بهدنبال رایان در اطراف کوچه، به جستوجو پرداختند.
بابک که بهسمت انتهای کوچه رفته بود، با رد خونی که مشاهده کرد، سارا را که در انتهای دیگر کوچه بهدنبال سرنخ بود را صدا کرد:
- سارا بیا اینجا.
- چی شده؟ چیزی پیدا کردی؟
- ببین قطرات خون رو. چشیدمش، خون آدماست!
romangram.com | @romangram_com