#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_95
- لازم نیس بترسی.
- تو همون قاتل معروفی؟
- خب بستگی داره نظرت دربارهی قاتل چی باشه! اینا رو بیخیال؛ ازت میخوام اینجاها رو تمیز کنی، اینا رو هم با خودت از اینجا ببری.
- باهاشون چیکار کردی؟
- اوم، کارای خیلی لـ*ـذتبخشی باهاشون کردم!
مرد از رایان فاصله گرفت و بهسمت آسانسور رفت و رایان در حالی که فکر میکرد نفوذ ذهنیاش کارساز نبوده، بهسرعت مقابل مرد ظاهر شد و گفت:
- کجا داری میری؟ مگه نگفتم اونجا رو تمیز کن؟
- میرم به نظافتچیها خبر بدم.
- لازم نکرده! ازت خواستم خودت تمیزشون کنی.
- پس بزارین وسایل نظافت رو بیارم.
- برو.
رایان در حالی که لرزش مرد را با لـ*ـذت تماشا میکرد، از سر راهش کنار رفت. نگاهی به ساعتش انداخت. وقت ملاقات با دوستش جان رسیده بود.
تیشرت و کت چرمی مشکی، ابهت او را چند برابر کرده بود. به رنگ مشکی علاقهی خاصی داشت و آن را رنگ شیطان میدانست. عینکش را زد و برای آخرین بار، خود را مقابل آینه اتاق بررسی کرد. در باز شد و مرد، همراه با وسایل نظافت وارد اتاق شد. رایان در حالی که بهسمت در میرفت، رو به مرد گفت:
- میخوام تا برمیگردم، همهچی مثل اولش باشه.
romangram.com | @romangram_com