#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_94
- هوم! اسمت چیه عزیزم؟
رایان دستی به صورت همچون برف دخترک کشید و موهایش را پشت گوشش برد.
- اسمت چیه؟
- ویولتا.
- برو بشین رو کاناپه.
رایان همانند شکارچیای ماهر، در حال بازیکردن با طعمههایش بود. بهطرف دخترک بعدی رفت که پوست تیرهتری نسبت به دختر قبلی داشت ولی غلظت طلای موهایش بیشتر بود. رایان زیر چانهی دخترک را گرفت و در چشمانش خیره شد.
- اسمت؟
- روبی.
- اسم خوبیه، روبی. روبی نوعی جواهره و تو هم برای من باارزشتر از هر جواهری هستی.
خنده ای کرد و از دخترک دور شد. با مالیدن دستهایش به همدیگر، لبخندی شیطنتآمیز روی لبهایش نشست. ناگاه همهچیز عوض شد. لبخند ملایم و صورت شوخطبعش به چهرهای ترسناک تبدیل شد. چشمانش از هر خونی سرختر بود و این معنای خوبی نداشت. رایان غرشی کرد و گفت:
- خب، وقت بازیه دخترا! با کدومتون شروع کنم؟
قطرههای خون میچکیدند و لختههای خون، سفیدیِ لباسهای خدمتکاران را به سرخی تبدیل کرده بود. رایان در حال پاککردن دور لبهایش از باقیمانده غذای امروزش بود که زنگ در به صدا درآمد. با لبخندی شیطنتآمیز، تهماندهی بطری را سر کشید و بهسمت در رفت.
پیشخدمت به لباسهای خونین رایان خیره شد و سپس با ترسولرز نگاهی به داخل اتاق انداخت که با دیدن جسد بیروح خدمتکارها، لرزهای بر اندامش افتاد و عقبعقب رفت. رایان به درون چشمان مرد زل زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com