#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_93
زنگ در پشتسرهم به صدا درمیآمد. رایان با کلافگی، گوشی را قطع و برای بازکردن در، مسافت کوتاهی را طی کرد. مردی با لباس مخصوص مقابل در ایستاده بود. حولههای رنگارنگی روی هم چیده شده بودند و روی دست مرد قرار داشتند. مرد، نگاهی به چهرهی خسته و عصبانی رایان انداخت و شروع کرد به حرفزدن:
- بفرمایید قربان، حولهی بیشتر. چیز دیگهای لازم ندارین؟
- چرا، یه بطری تکیلا و دوتا از خدمههای جوون.
- ببخشید اما اینجا هتله!
- کارایی که گفتم رو انجام بده. ترجیحاً دوتاشونم بلوند باشن.
- بله.
مرد تحتتأثیر نفوذ ذهنی رایان، برای مهیاکردن لـ*ـذت او دستبهکار شد. لبخندی پر غرور بر گوشهی لب رایان نقش بست.
پنجره را باز کرد و هوای لـ*ـذتبخش بیرون، وارد اتاق شد. نفس عمیقی کشید و خودش را در موجی از آرامش غرق کرد. اتاقش در موقعیت جالبی قرار داشت و درست روبهروی مرکز شهر و شلوغی آن بود. شبهای این ایالت چراغانی و دیدنی بود و این برای رایان، حس دلپذیری داشت. بالاخره بعد از چندی صبرکردن، زنگ در به صدا درآمد. با بازشدن در، چهرهی زیبا و معصوم دو دختر در لباس مخصوص، به چشم خورد. مرد در حالی که بطری را بهدست رایان میداد، گفت:
- امر دیگهای ندارین؟
- نه مرخصی.
- ناهار یکم دیگه سرو میشه.
- باشه.
رایان دخترها را داخل اتاق کشید و در را به روی مرد بست. دخترهای بیگـ ـناه و معصوم در مقابل خوی درنده رایان میلرزیدند. یکی از دخترها که بیشتر شبیه مدلهای معروف بود، شروع کرد به حرفزدن:
- از ما چی میخوای؟
romangram.com | @romangram_com