#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_92


هتل، چشم‌اندازی بسیار مجلل و باشکوه داشت و جلوه‌ی خاص آن، بیننده را به‌وجد می‌آورد. رایان با بی‌توجهی به محیط اطراف، وارد آسانسور شد. در زندگیِ چندین هزار ساله‌اش شاهد ساخت اماکن بسیار زیباتر، باشکوه‌تر و حتی تأسیس‌ شهرهای مختلف بود و زیبایی این هتل، در نگاهش بی‌‌ارزش بود. درِ اتاق با کارت باز شد و خدمه قبل از رایان، وارد اتاق شد. رایان برای حمل‌کنندگان ساک‌هایش انعام مناسبی در نظر گرفت و بعد از رفتنشان، روی کاناپه دراز کشید. خسته بود و ذهنش آشفته‌تر از قبل به‌نظر می‌رسید. در ابتدا، همه‌ی این‌ها برای او سرگرمی‌ای بیش نبودند ولی اکنون او در ازای سالم به دنیا آمدن کودکش، حاضر بود دست به هر کاری بزند. گوشی با چرخشی روی شیشه‌ی میز، اظهار وجود کرد. رایان با دیدن شماره‌ی بابک، به‌سرعت جواب داد:

- سلام برادر.

- سلام رایان. رسیدی؟

- آره تو هتلم. شما هم راه بیوفتین.

- چیزی پیدا کردی مگه؟

- نه ولی با هم باشیم بهتره.

- من اگه بخوام با ماشین بیام طول می‌کشه.

- اشکالی نداره. حالا تا رسیدن تو، من کارای مقدماتی رو راس‌وریس می‌کنم.

- باشه امشب راه میفتم.

رایان مشغول صحبت بود و طول اتاق را قدم می‌زد. گاهی اوقات هم پرده را کنار می‌زد و به نمای بیرون خیره می‌شد. با شنیدن زنگ در، رایان مجبور شد مکالمه‌اش را کوتاه کند.

- بابک من بعداً بهت زنگ می‌زنم. در ضمن؛ به سارا بگو با هواپیما خودش رو برسونه.

- باشه. کاری نداری؟

- نه مراقب باش.

- تو هم همین طور.

romangram.com | @romangram_com