#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_91
- سارا هم نتونسته چیزی پیدا کنه. میگن چیزی به اسم ققنوس فقط تو افسانههاست.
- فعلاً دارم میرم دنبال یکی از دوستای قدیمیم. امیدوارم بتونه کمک کنه.
- اگه نشد چی؟
- اونوقت معلوم میشه اون جادوگر لعنتی دروغ گفته و من مستقیماً برای کشتنش شالوکلاه میکنم.
- فکر خوبی نیست. رایان بچه و مادرش دست اوناست؛ نباید ریسک کنی.
- هنوز که کار به اونجا نکشیده. گوشیم داره خاموش میشه. چیزی پیدا کردم تماس میگیرم.
- فقط زودتر، وقت زیادی نداریم!
- خداحافظ.
با عوضشدن آهنگ، چهرهی رایان در هم رفت.
- این دیگه چه مزخرفیه؟!
با کلافگی، محتویات لیوانش را سر کشید و از آنجا خارج شد و دوباره به راه افتاد. چراغهای اتوبان یکی پس از دیگری پشتسر گذاشته میشد و رایان را برای رسیدن به مقصد امیدوارتر میکرد. او در حال حرکت به سمت ایالت آریزونا بود. همهی آنها در تلاش بودند تا شیء دوم معما پیدا کنند و هرچه زودتر به این وضع ناگوار خاتمه بدهند؛ ولی گویا هیچکس چیزی از «اشک ققنوس» نمیدانست. برای همه افسانهای بود برای نشاندادن قدرت و جاودانگی؛ ولی برای خانوادهی رایان، چیزی فراتر از افسانه بود.
بالاخره بعد از چند روز طیکردن مسیر طولانی، رایان وارد منطقهی غرب آمریکای جنوبی شد؛ جایی که ایالت آریزونا از بزرگترین ایالات آمریکا، در آن محدوده واقع شده بود. رایان چند بار در طول مسیر برای هواخوری ایستاد و بالاخره وارد شهر فینیکس شد. این ممکن بود آخرین سرنخ برای پیداکردن اشک ققنوس باشد. بعد از ورود اولین کاری که کرد، رزروکردن هتلی پنج ستاره در نزدیکی مرکز شهر بود.
همهچیز برای ملاقات با دوستش «جان»، آماده بود.
از ماشین پیاده شد و سوئیچ را در اختیار مردی گذاشت که مسئول پارککردن ماشینها بود. وارد هتل شد و بهدنبالش خدمهها، همراه با ساکهایش وارد شدند. رایان به سمت پیشخوان حرکت کرد و کارت اتاقش را خواست؛ اتاق ۱۳۶.
romangram.com | @romangram_com