#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_90
- میتونم چیزی براتون بیارم؟
- نه، صبر کن. دستت رو بده به من.
- دستم رو؟
- آره دستت رو. هیچ دردی نداره، جیغ نزن.
رایان با چاقویی که همیشه همراهش بود، روی مچ دست دختر زخمی نهچندان عمیق بهجای گذاشت. قطرههای خون بهمانند دانههای یاقوت، داخل لیوان میغلتیدند. رایان که مشغول تماشای این صحنهی شاعرانه بود، نگاهی به چهرهی پر از تعجب و ترس دختر انداخت و با لبخندی گرم گفت:
- نیازی نیس بترسی. اسمت چیه؟
- کارلا.
- خب کارلا دیگه تموم شد، میتونی زخمت رو ببندی.
با دورشدن دختر، رایان خودش را روی صندلی جابهجا کرد و مشغول نوشیدن شد که صدای زنگ گوشی، توجهش را جلب کرد. بعد از بررسی شماره جواب داد:
- سلام بابک.
- سلام. کجایی تو هی دارم زنگ میزنم بهت؟
- تو راه بودم.
- هنوز چیزی پیدا نکردی؟
- نه. هیچکس از وجود شیء دوم خبری نداره. ببین من رو به چه کارایی مجبور میکنی!
romangram.com | @romangram_com