#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_89


- آرین؟! خوبی؟!

- آره خوبم، چیزی نیست.

مارال نفس عمیقی کشید. از اینکه توانسته بود خودشان را نجات دهد به خودش می‌بالید. درد پهلویش بیشتر شده بود. دستش را برداشت و آن را غوطه‌ور در خون دید. قبل از اینکه بتواند قدمی بردارد بر زمین افتاد و چشمان نیمه‌بازش بسته شد. تنها صدایی که به گوشش می‌خورد، صدای فریاد آرین و آریانا بود که نامش را صدا می‌زدند...

(بخش خون‌آشام)



صدای ترمز و ایستادن چرخ‌های ماشین شنیده شد. قرص ماه کامل می‌تابید و روشنایی‌اش چند برابر بیشتر از قبل شده بود. رایان شیشه را بالا داد و از ماشین پیاده شد. صدای موسیقی جاز به‌وضوح شنیده می‌شد. نگاهی به اطراف انداخت. ساختمان نوسازی که تبدیل به بار بین راهی کرده بودند و ایستگاه پمپ‌بنزین هم داشت، تنها چیزهایی بود که به‌غیر از عبور ماشین‌ها، در آن اطراف دیده می‌شد. فردی که به‌ظاهر مسئول ایستگاه بود، جلوتر آمد و گفت:

- سلام، شبتون به‌خیر قربان. چه کمکی از دستم ساخته‌ست؟

رایان با حرکتی سریع، سوئیچ ماشین را به‌طرف مرد پرتاب کرد و در حالی که به‌سمت بار می‌رفت، گفت:

- باکش رو پر می‌کنی، سوئیچ رو هم میاری تحویل میدی.

درها به روی رایان باز شد و او خودش را در محیطی پر از آدم‌های متفاوت با سلیقه‌های متنوع یافت. صدای تپش قلب و حرکت خون در رگ‌هایشان را هم می‌توانست حس کند. متصدی بار -دختری قد کوتاه با موهای خرمایی‌رنگ- از او به‌گرمی استقبال کرد.

- خوش اومدی. چی میل دارین؟

- من کمی از تکیلاهای معروفتون می‌خوام. شنیدم خیلی خوب به عمل میان این اطراف.

- باشه.

شاتی از تکیلای گوارا، راه گلوی خشکش را راحتی بخشید. صدای رقـ*ـص و پای‌کوبی روی سن، به گوش می‌رسید. بودن بین آن‌همه آدم، ضعیف و گرسنه‌اش می‌کرد. کم‌کم گرسنگی پایان‌ناپذیر بر او چیره شد. متصدی بار، جذب قیافه‌ی جوان رایان شده بود و هر بار با شیطنت به او نگاه می‌کرد؛ ولی از وجود هیولاییِ ویرانگر اما آسیب‌دیده در کالبد روح رایان خبری نداشت.

romangram.com | @romangram_com