#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_88


روح متلاشی شد و رگه‌های سیاهش به‌سمت دیگری پناه بردند و پس از بهم پیوستن دوباره صاحبشان را شکل دادند. تیر مارال به خطا رفته بود و این فرصتی را برای دشمنش فراهم کرد تا با تمام قوا به مارال حمله‌ور شود. مارال برای بار دیگر سعی کرد؛ ولی باز هم نتیجه سودمندی حاصل نشد، گویا دشمنش نامیرا بود.

صدای فریاد و ناله‌های آرین و آریانا تمرکز مارال را به هم می‌زد و به نگرانی‌اش می‌افزود.

روح به‌صورت رگه‌ای سیاه‌رنگ به دور گردن مارال حلقه زد. اشک در چشمان بانوی محافظ جمع شده بود و احساس خفگی می‌کرد. دستان ضعیفش از گشودن حلقه‌ای که هرلحظه تنگ‌تر می‌شد، ناتوان بود. دیگر امیدی به زندگی نداشت و مرگ را در چند قدمی خود احساس می‌کرد.

ناگاه حلقه بازتر شد و با چرخشی عظیم مارال را به گوشه‌ای پرتاب کرد. دیگر رمقی برای مارال باقی نمانده بود و حتی توان ایستادن نداشت. شلوارش پاره و لباسش خاکی شده بود و تک‌تک استخوان‌های بدنش درد می‌کرد؛ ولی بیشتر از همه نگران سلامتی آرین و آریانا بود؛ دوقلوهایی که مارال آن‌ها را به کام مرگ کشانده بود و اگر اتفاقی برایشان می‌افتاد هیچ‌گاه نمی‌توانست خودش را ببخشید. متوجه فریادهای متوالی آن دو شد.

با زحمت بسیار نگاهی به بالا انداخت و سیاهی را دید که به‌سمت آن دو در حال حرکت بود. گویا هدف اصلی روح صدمه رساندن به آرین و آریانا بود.

مارال اشک می‌ریخت و خودش را روی زمین می‌کشید. نمی‌توانست مرگ آن دو را تماشا کند و کاری نیز از او ساخته نبود. مارال با صدای بلند فریاد زد، طوری‌که آن دو بتوانند صدای ضعیفش را بشنوند.

- بدویین، فرار کنین!

آرین دست خواهرش را در دست گرفت و هردو به‌طرف استخر دویدند؛ جایی که امیدوار بودند بتوانند راه گریزی بیابند؛ اما گویی روح نفسی نامحدود داشت و هرلحظه در هرنقطه‌ای ظاهر می‌شد.

آرین و آریانا دیگر راه گریزی نداشتند و باید مرگشان را می.پذیرفتند. چند بار سعی کرد از قدرتشان برای پرتاب سنگ‌های بزرگ استفاده کنند؛ ولی همانند مارال هیچ‌کدام از تیرهایشان به هدف برخورد نکرد. چشمان روح، همانند نوشید*نی قرمز، خون‌بار می‌جوشید و خرناس‌های آن ترس را در وجود طعمه‌هایش ایجاد می‌کرد.

***

ادامه بخش مارال

گویی زمان از حرکت ایستاده بود. سیاهی در یک قدمی کودکان سیاه‌بخت ایستاده بود و ترس را به آنان تحمیل می‌کرد. صدای فریاد و التماسشان هزاران بار شنیده می‌شد؛ ولی هیچ‌کدام اثری در مارال نمی‌گذاشت. به‌شدت زخمی شده بود و دیگر توان ایستادن نداشت. بازوهایش را بر زمین سخت می‌کشید تا خودش را جلو ببرد. داغی چشمانش را احساس می‌کرد و پرده اشک دیدگانش را تار کرده بود. هیچ امیدی به نجات آرین و آریانا نداشت و آن دو قرار بود قربانی خودخواهی مارال شوند. بلاخره دستانش لرزید و تعادلش را از دست داد. صورتش خاکی شده بود و نگاه‌اش به‌سمت استخر رها شده پر از آب راکد بود. چشمان نیمه‌بازش جانی دوباره گرفت. به یاد حرف های ماریانا افتاد. این دیگر آخرین شانس بود و امتحانش ضرری نداشت. مردمک چشمانش ریز شد و با تمرکز زیاد به سطح آب خیره شد. جوشش آب درون استخر پنجره امیدی به قلب مایوسش باز کرد. سرش را به‌سختی بلند کرد و با فریاد بلندی که کشید آب داخل استخر همانند فواره بزرگی به فوران کرد. حال چشمان خون‌بار سیاهی به‌سمت مارال بود و برای لحظه‌ای صدای فریاد دوقلوها قطع شد. لبخندی چهره زخم‌خورده و خاکی مارال را روشن‌تر کرد و نیرویی عظیم در پاهایش شکل گرفت. به‌سختی از زمین بلند شد و چشمانش در نگاه وحشی سیاهی گره خورد. سیاهی با حرکتی سریع به‌سمت مارال حمله‌ور شد. مارال انتظار همچین عکس‌العملی را نداشت. تن خسته‌اش دیگر نای قدرت‌نمایی نداشت. چشمانش را بست و آماده شد تا طعم مرگ را احساس کند. برای اولین بار در زندگی شکست را قبول کرده و دست از تلاش برای رهایی برداشته بود؛ ولی همچنان خود را دختری موفق و بااراده می‌دانست. حداقل در آخرین لحظات عمرش توانسته بود امتحانی دیگر را پشت‌سر بگذارد و قدرت کنترل آب را بع دست بیاورد. او باور داشت که مرگش قهرمانانه و برای نجات دوقلوها است. با صدای خرناس وحشتناکی افکار قبل از مرگش از هم گسست. چشمانش را باز کرد و در فاصله چند قدمی خود سیاهی را دید که درون یک چنگال بزرگ از جنس خاک به دام افتاده است. نگاهی به آرین و آریانا انداخت که دست در دست هم با چشمانی بسته نجمه‌خوانی می‌کردند. در واقع ناجیان مارال دوقلوها بودند که از قدرتشان برای خرید زندگی دیگر برای مارال استفاده می‌کردند. مارال دستش را بر زخم پهلویش فشار داد، نگاهی به سیاهی انداخت که پیچ‌و‌تاب می‌خورد و نعره می‌زد. قبل از اینکه سیاهی بتواند از هم شکافته شود و از آن قفس بیرون آید، باید کاری می‌کرد. فکری به سرش خطور کرد و عزمی عظیم در وجودش نهاد. دست خاکی و لرزانش را به‌طرف آب گرفت و تمام توانش تمرکز کرد. موج بزرگی از آب همانند اژدهایی از استخر سر به بیرون گذاشت و به‌طرف سیاهی حرکت کرد. در مقابل حیرت همه‌شان آب استخر بر روی سیاهی خالی شد. چشمان آتشین سیاهی رو به خاموشی بود و پیکرش گل اندود شده بود. سیاهی خرناس بلندی کشید و با حرکتی سعی کرد از هم جدا شود؛ ولی نتوانست لبخندی روی لب های مارال نشست و با نگاهی تمسخرآمیز به سیاهی مقابلش خیره شد. هالهای از نور سفید مستقیماً به‌سمت سیاهی شلیک شد و سـ*ـینه‌اش را شکافت. با چرخشی به دور خود سیاهی درون زمین فرو رفت و چاله نسبتاً کم‌عمقی را بر زمین به جای گذاشت. آرین و آریانا با خوش‌حالی به‌طرف مارال حرکت کردند، درحالی‌که مارال با چشمانی اشک‌آلود آن‌ها را دنبال می‌کرد. مارال هردوی آن‌ها را به آغـ*ـوش کشید و گفت:

- خدایا شکرت! بچه‌ها شما حالتون خوبه؟!

- من خوبم. آرین سرش زخمی شده فقط.

romangram.com | @romangram_com