#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_87
- بله، بفرمایید.
به دنبال مرد به راه افتاد. حس عجیبی داشت؛ حسی که نویدبخش خبری شوم بود و این حس با نزدیک شدن به مرد بیشتر احساس میشد. به محوطه پهنتری رسیدند که بخشی از گلخانه در آن واقع بود و استخری در گوشهای به چشم میخورد. آب استخر راکد بود و حتی پرتوهای قدرتمند خورشید هم توانایی عبور از بین جلبک و سبزههای سطح آب را نداشتند. مرد بهسمت مارال چرخید؛ ولی با عکسالعمل سریع مارال مواجه شد و با ضربهای که به سرش اصابت کرده بود به عالم بیهوشی شتافت. مارال نفسنفس میزد، درحالی.که میله فلزی را بر زمین انداخت. گویا کاری دشوار و سخت را انجام داده بود. یکی از شاخصههای شناختی ارواح سرگردان که مارال در طی این مدت آموخته بود، علاقه آنها به تسخیر بود. آنها با تسخیر جسم انسانها سعی در پنهان کردن هویت اصلیشان میکردند؛ ولی به علت ظرفیت بیش از حد روحشان، به خوبی نمیتوانستند در کالبد آدمی جای بگیرند و عیبهای فیزیکی در جسمشان ایجاد میشد. مارال با نوک کفش ضربهای به پهلوی مرد خفته وارد کرد تا از کارش اطمینان حاصل کند.
- کور خوندی! من از اوناش نیستم. باید بهتر نقش بازی میکردی پدرجون.
صدای تپش متوالی دو قلب گوشهای مارال را تحـریـ*ک کرد. این صدای قلب آرین و آریانا بود. مارال بهسمت صدا شتافت و آن دو را سالم یافت، درحالیکه به یکدیگر زنجیر شده بودند. اشک شوق از چشمان پرمحبت و نگران مارال سرازیر شد و آن دو را در آغـ*ـوش گرفت و گفت:
- نترسین من اینجام. دیگه همهچی تمومه.
آرین و آریانا هیچ حرفی نمیزدند، انگار قدرت تکلمشان آسیب دیده بود. فقط اشک میریختند و مارال را در آغـ*ـوش میکشیدند. با باز شدن زنجیرها مارال گفت:
- زود باشین باید از اینجا بریم.
دست آریانا را گرفت و دنبال خودش کشاند. با دیدن جسم کج و معوج آن مرد جیغ زد و با تمام قدرت خودش را به عقب پرتاب کرد. خنده خرناسمانند فرد که از اعماق گلویش خارج میشد، وحشت آنها را دو چندان میکرد. مارال بهسمت گلخانه پناه برد؛ ولی متاسفانه از شانس بد آنها در قفل شده بود. مرد با خونسردی و تکرار خنده ترسناکش به آنها نزدیک میشد. مارال آرین و آریانا را به گوشهای کشاند و گفت:
- آروم باشین. گریه نکن آریانا. حسابش رو میرسم. من رو نگاه کنین! بهم اعتماد داشته باشین، از پسش برمیام!
مارال بعد از اطمینان حاصل کردن از احوال آن دو برای رویارویی با مرد آماده شد. مقابل مرد ایستاد و او را به مبارزه دعوت کرد. مارال با تمام توان بهسمت مرد حملهور شد و از تکنیکهایی که دنیل در مبارزه تنبهتن به او آموزش داده بود، استفاده کرد؛ ولی فایدهای نداشت. گویا بر جسم بیجانی ضربه وارد میکرد. در عوض مرد از نیروی ماورایی برخوردار بود. با پشت دست سیلی محکمی بر صورت مارال وارد کرد و مارال با فاصله زیادی از آنها روی زمین فرود آمد. صورتش زخم برداشته بود و خون بر لبهایش جاری بود. مارال با چشیدن طعم خون خود خشمگینتر شد. مرد همچنان به او نزدیک و نزدیکتر میشد و سعی داشت مارال را برای همیشه از زندگی ساقط کند. مارال تلاش کرد تا خشم خود را بر روی مرد متمرکز کند و مثل همیشه انرژی رعدآسایی که از او به صورت هاله نوری خارج شد، مرد را به عقب پرتاب و در کالبدش سوراخی عظیم ایجاد کرد. آرین و آریانا با تعجب به جسم بیجان مرد مینگریستند. مارال نیز برای مدتی به مرد خیره شد. لبخند کمرنگ حاصل از پیروزی بر لبهایش نشست. از جا برخاست و بهسمت بچهها حرکت کرد.
مارال در حال حرکت بهسمت آرین و آریانا که با شنیدن جیغ آنها متوجه خطر مرگبار پشتسرش شد. نگاهی به جسد مرد انداخت که شعلهور شده بود و در حال تبدیل به خاکستر بود. با دیدن سیاهی ترسش چند برابر شد.
روح از کالبد جسم ضعیفش خارج شده بود و حال نوبت او بود که کمی برای مارال قدرتنمایی کند.
کلماتی را با صدای رسا و بلند تکرار میکرد که برای مارال ناشناخته و نامفهوم بهنظر میرسید. سیاهی با حرکات موجمانند بهسمت آنها هجوم برد.
عزم راسخ مارال برای محافظت از امانتیهای سام و ملیسا، جانی دیگر در پاهای سست و لرزانش شکل داد. با پدید شدن هالهای به روشنایی نور در دست راستش بهسمت سیاهی هجوم برد تا آن را با جادوی سفید از میان بردارد. با پرتاب شدن گلوله تودهمانند در دستش، امیدی برای نابودی روح در قلبش ظاهر شد؛ ولی طولی نکشید که سیاهی آن را به ناامیدی تبدیل کند.
romangram.com | @romangram_com