#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_86


- خاک رس؟

- بله.

حتماً در حین بردن آرین و آریانا، گردنبند رو لگدمال کرده بود.

- اینجا جایی هست خاک رس پیدا بشه؟

- بله همین نزدیکیا یه ساختمون متروکه هست که دارن به گلخونه تبدیلش می‌کنن.

- میشه بگین دقیقاً کجاست؟

مارال بعد از گرفتن آدرس، منتظر جوابی از سوی مرد نماند. با عجله از فروشگاه خارج شد و به‌سمت محل مورد نظر دوید.

با سرعت هرچه تمام می‌دوید و قطرات عرق از نوک موهایش به‌اطراف پرتاب می‌شد. فکر اینکه هرلحظه ممکن است بلایی سرشان بیاید، مارال را آشفته و هراسان می‌کرد. خود را امانت‌داری نامطمئن می‌پنداشت؛ چون در خیالش نتوانسته بود از آن دو محافظت کند. به دروازه غول‌پیکری رسید که آدرس نوشته شده روی برگ کاغذ به مکان پشت آن دروازه اشاره می‌کرد. در چهارچوب دروازه، در کوچکی وجود داشت. مارال به‌آرامی وارد محوطه بزرگی شد. ساختمان نیمه‌کاره عظیم‌الجثه‌ای در پهنای پرتوهای نور خورشید خودنمایی می‌کرد. ضربان قلب مارال هرلحظه بیشتر می‌شد و نقطه‌به‌نقطه عصب‌هایش ترس را حس می‌کرد. با احتیاط به پیش می‌رفت؛ چون فرد موردنظر ممکن بود خطری برای مارال باشد. با به گوش رسیدن صدای مردی میانسال، مارال خود را برای مقابله با هرنوع تهدید و تعقیب و گریز آماده کرد. مرد قامت کج و چهره عجیبی داشت. گویا به بیماری خاصی مبتلا بود. مرد با صدای ناهنجارش گفت:

- دخترم اینجا چی‌کار داری؟

- سلام آقا. خسته نباشین. دنبال دوتا بچه می‌گردم؛ گم شدن!

- اینجا کسی نیومده، مطمئن باشین.

- از کجا انقدر مطمینی؟

- من چند سال باغبون و سرایدار این مکانم. شغلم اینه دخترجون.

- لااقل بذارین یه گشتی بزنم، بلکه شیطونا اینجا قائم شدن!

romangram.com | @romangram_com