#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_85
- ببخشید خانوم براتون مزاحمتی ایجاد کردن؟
مارال یقه پیرمرد را رها کرد و عقبتر رفت. مرد با تکرار همان جملات و خندههایی احمقانه از آنها دور شد.
- اون دیوونهست. شما حالتون خوبه خانوم؟
- نه.
مارال نگاهی به دستبند آریانا انداخت.
- خانوم!
- ها! چیه؟ گفتم که به کمکتون احتیاج ندارم.
- بله، ببخشید.
مرد از مارال فاصله گرفت و وارد فروشگاه شد. نگاه مارال به لکه قهوهای گوشه دستبند خورد. با کمی دقت متوجه جای پایی به همان رنگ در نزدیکی ویترین فروشگاه شد. خوشحال از اینکه سرنخی پیدا کرده، دوباره وارد فروشگاه شد و بهطرف آن مرد غریب رفت.
- ببخشید آقا، بابت رفتار نامناسبم عذر میخوام.
- خواهش میکنم. بفرمایین!
- این لکه چی میتونه باشه؟!
مارال دستبند را به دست مرد داد و منتظر جواب او ماند. مرد بعد از کمی بررسی گفت:
- این خاک رسه.
romangram.com | @romangram_com