#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_84


- آهای این رو از کجا آوردی؟

- همین‌جا رو زمین افتاده بود.

- دروغ نگو، بگو کجان؟

- دروغ نمیگم. خدا دروغگوها رو دوست نداره.

مارال از طرز گفتار مرد بیشتر عصبانی شد. یقه‌اش را گرفت و او را به دیوار کوبید. اولین بارش نبود که همچنین خشونتی از خودش نشان می‌داد.

- چرا چرت‌وپرت میگی؟ بگو باهاشون چی‌کار کردی؟

- دیدم! دیدم!

- چی رو؟

- یه مرد اومد بردنشون. یهو اومد، یهو رفت!

- کی؟ کجا بردشون؟

- هیچکی من رو باور نمی‌کنه؛ ولی من دیدم!

- لطفاً بگو چی دیدی؟

- من دیوونه نیستم! من دیوونه نیستم!من دیوونه نیستم...

مارال فقط در پاسخ به سؤالش، تکرار همین کلمات را می‌شنید. مردی که چند لحظه پیش راهش را سد کرده بود، پشت‌سرش ظاهر شد و گفت:

romangram.com | @romangram_com