#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_83


- نه، لازم نکرده. شمام بس کنین، خبری از بیرون رفتن نیست.

- ماریا جون می‌برم همین دور و برا یه گشتی بزنن. زودی برمی‌گردیم.

- شرایط به حده کافی وخیم هست، نمی‌خوام اتفاقی برای شماها بیوفته. اگه چیزیتون شد جواب پدر مادرتون رو چی بدم؟!

- اتفاقی نمی‌افته. بچه‌ن گـ ـناه دارن. تازه دیگه کوچیک هم نیستن که هفده ساله‌شونه. زودی میایم. منم یه‌کم نیاز دارم هوا بخورم.

بعد از کلی اصرار و التماس، ماریا کوتاه آمد و به آن‌ها اجازه داد؛ ولی در پشت نقاب خندانش، چهره آشفته و نگرانش به چشم می‌خورد.

آشفتگی خیابان‌های شهر انکارناپذیر بود. کم‌کم احساس پشیمانی بر مارال چیره می‌گشت. فکرش مشغول بود و تصاویر وحشتناکی از اتفاق‌های ناگوار در تصوراتش نقش می‌بست. نگاهی به آرین و آریانا انداخت که با شوق فراوان مشغول قدم زدن بودند، درست همانند پرندگانی که تازه از قفس آزاد شده بودند. صدای عبور اتومبیل‌ها و خنده‌های افرادی که در پیادهرو بودند حواس مارال را پرت می‌کرد و او را به اوج خشم می‌کشاند. برخلاف انتظارش این آزادی هیچ سودی برای او نداشت و اکنون تمام تمرکزش روی آرین و آریانا بود. با برخورد چیزی به آرنجش سرش را برگرداند؛ ولی در میان آن جمعیت، تشخیص فرد بخصوصی ممکن نبود. درحالی‌که خشم در چشمانش زبانه می‌کشید، برگشت تا به راهش ادامه دهد. لحظه‌ای ایستاد و سراسیمه به اطرافش نگریست. گویی قلبش از حرکت بازایستاده بود. خودش را جمع‌وجور کرد و دوید. نگاهش به هرگوشه و کناری کشیده می‌شد. گویی در پی یافتن چیز باارزشی بود. محیط اطرافش همانند تصویری گردان در مقابل چشمانش می‌چرخید. به دنبال نشانه‌ای به هرسو می‌دوید؛ ولی عاری از هرگونه سرنخ! مقابل فروشگاه زنجیره‌ای عظیمی ایستاد. شاید گمشده‌اش آنجا بود. داخل فروشگاه شد. با قدرتی همانند اسب می‌دوید و کلماتی را بر زبان می‌آورند؛ آرین و آریانا! توجه همه به‌سمت دخترکی که مثل آهو می‌جهید و با چشمانی اشک‌بار فریاد می‌زد جلب شد. مردی با کت‌شلوار مشکی و خوش‌هیکل سـ*ـینه‌اش را سپر کرد و مانع از پیشروی بیشتر مارال شد.

- ببخشید خانوم می‌تونم کمکتون کنم؟

- برو کنار. گفتم برو کنار دیگه مرتیکه!

- دنبال کسی هستین؟

- به تو ربطی نداره. عجله دارم برو کنار.

- اگه این وضع ادامه پیدا بکنه مجبورم حراست رو خبر کنم.

مارال بینی‌اش را بالا کشید و با چشمانی که تصویر هیولایی را در ذهن مجسم می‌کرد به مرد نگاه کرد. قبل از اینکه کنترلش را از دست بدهد برگشت و از فروشگاه خارج شد. درحالی‌که مقابل ویترین فروشگاه ایستاده بود، سعی داشت با آریانا تماس بگیرد؛ ولی تنها چیزی که می‌شنید صدای گوش‌خراش بوق بود.

- خدایا! این چه غلطی بود کردم. خودت کمکم کن. باید به ماریا زنگ بزنم.

سریع دست به کار شد؛ ولی یک لحظه تصور عواقب این تماس، پشیمانش کرد.ممکن بود برای اشتباه مارال، مدت‌ها آرین و آریانا سرزنش شوند. کاسه چه کنم دستش گرفته بود که توجهش به مردی کهنسال جلب شد. مردی با ریش‌های بلند و خاکستری و لباس‌هایی کثیف و چهره‌ای ژولیده که دستبندی طلایی در دست داشت. مارال به‌سرعت به‌طرف مرد هجوم برد.

romangram.com | @romangram_com