#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_82
- چه جالب!
- ام اکادانتایا ناماها.
- چی؟ این که خیلی سخته! من همینجوری نمیتونم این رو بگم چه برسه هرروز تکرارش کنم.
- باید بتونی. به اینا میگن مانترا. این مانترا برای افزایش تمرکز ذهنی و قلبیه. اینو باید همراه با آرامش تکرار کنی. یعنی تنفس و ضربان قلبت باید منظم و هماهنگ باشه.
- خدا بهم رحم کنه!
صدای زنگ گوشی باعث شد هردو بهطرف گوشی تلفن برگشتند. ماریا با عرض پوزش بهطرف تلفن رفت و جواب داد. مارال ذهنش بیشتر از قبل درگیر شده بود و مدام ورد عجیب را تکرار میکرد. ماریا آشفته گوشی را روی مبل پرت و با صدای بلند سوزان را صدا زد. سوزان بیاعتنا به عجله مادرش، در کمال خونسردی وارد شد و گفت:
- چیه مامان؟
ماریا درحالیکه تندتند چیزهایی را در تکه کاغذی مینوشت، رو به سوزان کرد و گفت:
- زودباش لباسات رو بپوش. برو اینا رو بگیر و بیار.
- چیزی شده؟
- عجله کن وقت نداریم.
- باشه، باشه.
آرین و آریانا که شاهد گفتوگوی ماریا و سوزان بودند، هردو بهسمت ماریا هجوم بردند. سعی داشتند ماریا را قانع کنند تا سوزان آنها را همراه خود ببرد. ماریا با تلخی جواب رد داد؛ ولی آنها با مظلومیت بچگانهشان همچنان پایداری نشان میدادند و التماس میکردند. مارال با دیدن ذوق و شوق آنها بلند شد و به ماریا گفت:
- ماریا جون اگه اجازه بدی من ببرمشون.
romangram.com | @romangram_com