#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_96
- بله قربان.
- هیچکس هم راه نده تو. فهمیدی؟
- فهمیدم.
طولی نکشید که رایان از هتل خارج شد. تا محل قرار فاصله زیادی نبود؛ برای همین ترجیح داد با پای پیاده برود. در تمام طول راه، گوشبهزنگ و هوشیار بود. دقت میکرد تا کسی او را تعقیب نکرده باشد. مرکز شهر خیابانهای شلوغی داشت و سیل جمعیت، همانند شنهای روان بیابان یکجا بند نمیماندند.
رایان محض احتیاط، نرسیده به محل مورد نظر ایستاد و احساس خود را به کار انداخت. وقتی متوجه شد خطری تهدیدش نمیکند، دوباره به حرکتش ادامه داد.
عینکش را برداشت و بهدنبال نشانهای از بیلی، به اطراف نگاهی انداخت. جای مناسبی را برای قرار مشخص کرده بود. پررفتوآمدترین نقطهی شهر به او امکان استتار، و قطار شهری که از آنجا میگذشت، به او امکان فرار میداد.
فروشگاههای زنجیرهای، کافهها و مراکز تجاری بزرگی اطراف مرکز شهر را احاطه کرده بودند و پردرآمدترین مکانهای شهر به حساب میآمدند.
رایان از معطلشدن بیزار بود. نگاهی به ساعتش انداخت. هنوز چند ثانیهی دیگر وقت بود. صدایی از پشتسر او را خطاب قرار داد که رایان سرش را برگرداند و متوجه حضور جان شد. جان پیشقدم شده و مشغول خوشوبش با رایان شد.
- دوست من، چقد عوض شدی!
- لطف داری رایان. همهچیزم رو مدیون توام.
- حالا هم وقتش رسیده دِینت رو ادا کنی. آوردیش؟
- آره. این تمام اطلاعاتی بود که میتونستم از اشک ققنوس برات پیدا کنم.
- ممنونم. خب، کجا میتونم پیداش کنم؟
- تو پاکت همهچی هست.
romangram.com | @romangram_com