#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_80
مارال، ماریا به لبخندی گرم و آغوشی آرامشزا مهمان کرد.
صدای برخورد قطرات آب با کف کاشیکاری شده حواسش را پرت میکرد. چشمانش را بسته بود و سعی داشت روح سرگردانش را متمرکز کند. بیشتر ازینکه به نظافت خود بیاندیشد، در حال تمرین هیدروکنزی بود. برای دو روز تمام انرژی و وقت خود را صرف این تمرینها کرده بود؛ ولی موفقیتی حاصل نشده بود. چشمانش را باز کرد. کلافه بود. دوش آب را بست و خارج شد. صدای خنده و شادی آرین و آریانا از حیاط پشتی به گوش میرسید. گیسووانش را با حوله خشک کرد و لباسهایش را پوشید. صدای کوبیده شدن در به گوش رسید.
- یه لحظه الان تموم میشم.
در باز شد و چهره خندان سوزان از پشتش ظاهر شد. مارال با چشمانی متفکر، ولی بیرمق نگاهی به حالت بشاش سوزان انداخت و گفت:
- سوزی حالت خوبه؟
- آره خیلی. بچه داشتنم چیزه خوبیهها!بازی باهاشون آدم رو سرحال میکنه.
مارال سری تکان داد و لبخندی زد. سوزان حوله از کشو برداشت و سریع از اتاق خارج شد و به دنبال او مارال نیز خود را از انزوایش بیرون کشید. نیازی به شال نبود. دیوید و پسرش برای انجام مأموریتی رفته خانه را بهمدت چند روز ترک کرده بودند. مارال با چشمانی غمگین نگاهی به اجساد سام و ملیسا کرد که همچون مردگانی در گوشه اتاق دراز کشیده بودند. ماریا در بالینشان حضور داشت و با دیدن مارال لبخند تلخی زد. مارال با نگرانی پرسید:
- هنوز خوب نشدن؟ پس کی میخوان به هوش بیان؟
- زخماشون خوب شده، کمی زمان میبره تا روحشون به جسمشون بپیونده.
مارال سرش را پایین انداخت و از آنجا دور شد. از دیدن همچین صحنههایی بیزار بود. صدای ماریا باعث شد باری دیگر به عقب برگردد
- چی شده دخترم؟ دو روزه تغییر کردی!
- هیچی ماریا جون.
- هنوزم درگیره تمرینتی. اینجوری پیش بری ضعف میکنیا. نه چیزی میخوری، نه میخوابی!
- دوست ندارم باعث سرافکندگیتون باشم.
romangram.com | @romangram_com