#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_78


- ممنونم!

مارال به آغـ*ـوش ماریا پناه برد. اولین باری بود که احساس کرد مادرش کنارش است. ماریا او را همانند دخترش در قلب خود جای داده بود و این برای مارال تسلی خاطر بود. ماریا که در حال نوازش موهای مارال بود، گفت:

- پاشو دست و صورتت رو بشور. بعدش هم آماده شو که میام با هم تمرین می‌کنیم. برای یاد گرفتن هیدروکنزی چیزای زیادی باید بدونی.

با پاشیدن آب به صورتش، برای لحظه‌ای در رویاهایش غرق شد. به خاطر آورد روزهایی را که برای پس گرفتنشان حاضر بود دست به هرکاری بزند. ثانیه‌هایی که در کنار خانواده‌اش با شادی و گریه، قهر و آشتی سپری می‌شد. دلش برایشان تنگ شده بود.

صدای آب مارال را از رویاهای کودکانه‌اش خارج کرد. صدای آواز دیوید آمیخته با صدای آب از حمام می‌آمد. لبخندی زد و صورت خیسش را با حوله نخی صورتی‌رنگی که چند قدم با او فاصله داشت، پاک کرد. سوزان در بالین سام و ملیسا حضور داشت و هرلحظه، برای باری دیگر وضعیتشان را بررسی می‌کرد. ماریا درحالی‌که ظرفی مملو از آب روی اپن آشپزخانه قرار می‌داد، گفت:

-عزیزم بیا اینجا.

مارال به‌طرف ورودی آشپزخانه رفت.‌ نگاه‌اش در نگاه مهربان ماریا قفل شد و برای لحظات کوتاهی به همدیگر خیره شدند. او را همچون مادری مهربان می‌دانست که برای نجات دوست دارانش از هیچ‌کاری دریغ نمی‌کرد، درست مثل خود او!

- ازت می‌خوام یه بار دیگه امتحان کنی.

- نمیشه. نمی‌تونم!

- عزیزم هنوز اول راهی. نباید به همین زودی شکست رو بپذیری. ازت می‌خوام با تمرکز بیشتر این حرکت رو انجام بدی.

مارال سعی کرد به موفقیت فکر کند. از شکست متنفر بود. مادرش همیشه می‌گفت:«بدون شکست، پیروزی حاصل نمیشه.» چشمانش را بست و ذهنش را سرشار از آرامش کرد. استرس زیادی داشت؛ ولی با لبخند گرم و چشمان مهربان ماریا دل‌گرم شد. دستانش را درون ظرف قرار داد. رقـ*ـص مواج‌مانند آب دستانش را نوازش می‌کرد. صبر کرد تا آب از تلاطم بایستد. تمام نیرویش را به کار برد تا آب را کنترل کند.

مدتی می‌گذشت؛ ولی اثری از لرزش به چشم نمی‌خورد. کم‌کم داشت مایوس می‌شد. در آخرین لحظات تلاشش، آب کم‌کم شروع کرد به تکان خوردن. لبخند گشادی روی لب‌هایش نشست و ناگاه جیغی از سر شادی کشید. تازه یادش افتاد که سام و ملیسا در حال استراحت هستند. گونه‌هایش سرخگون شد و دستش را روی دهانش گذاشت. ماریا لبخندی زد و گفت:

- آفرین.خوب بود! دیدی گفتم! برای هرکاری صبر لازمه. فعلاً کافیه، بقیه‌ش بمونه برای بعد.

- یعنی چی؟ مگه باز هم هست؟

romangram.com | @romangram_com