#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_77
- اینا رو جمع کن تا من بیام. میرم باهاش حرف بزنم.
ماریا آشپزخانه را به مقصد اتاق مارال ترک کرد و سوزان مشغول جمعآوری خردههای ظرف شد.
ماریا با رسیدن به اتاق، مقابل در ایستاد و بعد از کوبیدن به در صدای گریان مارال را شنید:
- خواهش میکنم تنهام بذارین.
- باز کن عزیزم. میخوام ببینم حالت خوبه یا نه؟
بعد از مدتی در باز شد و چهره غمانگیز و چشمان باد کرده مارال نمایان شد. ماریا مارال را به آغـ*ـوش کشید و برای مدتی همانطور ایستاد تا مارال احساساتش را خالی کند. بلاخره ماریا سکوت را شکست و گفت:
- چرا خودت رو ناراحت میکنی دخترم؟
- ماریا جون نمیدونم یهو چی شد!داشتم تمرین میکردم همهچی به هم ریخت.
- اشکالی نداره عزیزم. فقط نتونستی عصبانیتت رو کنترل کنی، همین! ببین، تو قدرت زیادی داری؛ ولی باید یاد بگیری اونا رو کنترل کنی. ما هم سعی داریم با این تمرینامون بهت یاد بدیم.
- اگه نتونم چی؟
- ممکنه به خودت یا اطرافیانت صدمه بزنی!
بار دیگر بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن. ماریا دستان مارال را از مقابل صورتش جدا کرد و در چشمانش خیره شد. مارال بینیاش را بالا کشید و گفت:
- نه! من نمیخوام به کسی آسیب بزنم. من نمیخوام جزئی از این ماجراها باشم ماریاجون. خیلی سخته!
- نگران نباش. ما اینجاییم که کمکت کنیم.
romangram.com | @romangram_com