#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_76
سوزان با نگاهی پر از محبت برگشت و دوباره مارال را در آغوشش مهمان کرد و گفت:
- مرسی که درک میکنی عزیزم!
لبان سوزان بر گونه مارال قرار گرفت و باعث شد مارال احساس خجالت بکند. با خروج سوزان از آشپزخانه، مارال نگاهی به آب انداخت که بیتکلف در ظرف ساکن ایستاده بود. حریف سرسختی به نظر میآمد. مردمک چشمانش تنگتر شد و با نگاهی آمیخته از حس رقابت به ظرف خیره شد. سعی کرد ذهنش را عاری از ناراحتی و خشم کند. چشمانش را بست و چند بار دم و بازدمی عمیق انجام داد. طبق آموزشهای سوزان دستانش را به کف ظرف چسباند و سعی کرد انرژی خودش را تخلیه کند. بعد از مدتی متوجه شد هیچ تغییری رخ نداده است. اولین باری نبود که شکست میخورد؛ پس دوباره عزمش را جزم کرد.
چشمانی تیز به ظرف خیره بود. چشمانی که میتوانست هر انسانی را با زیباییاش به زانو در بیاورد. دستانش را از ظرف بیرون آورد. باز هم شکست خورده بود. با نگاهی کلافه به حرکت مواجمانند آب باری دیگر خیره شد. خانه در آرامش و سکوت فرو رفته بود و هیچ صدایی جز نفسهای سنگینش به گوش نمیرسید. مارال دستانش را با حوله خشک کرد. هیچوقت طعم شکست را اینگونه نچشیده بود و تا بحال از هیچ تمرینی شانه خالی نکرده بود. ابروان همچون کمندش در هم گره خورد و با عصبانیت به ظرف آب نگاه کرد. صدای ترک برداشتن چیزی جو محیط را تغییر داد. عصبانیت مارال شدت گرفت و در کمال ناباوری ظرف آب در مقابل چشمانش خرد شد. صدای پای کسی از دوردست آمد؛ ولی مارال همچنان به نقطهای خیره مانده بود. سوزان و ماریا هردو با عجله خود را به مارال رساندند. سوزان با دیدن این صحنه بهسمت مارال رفت و او را تکان داد:
- مارال! مارال!
مارال هیچ واکنشی نشان نمیداد، حتی پلک نمیزد. سوزان با صدای بلندتری در گوش مارال فریاد کشید. مارال تکانی خورد و همانند از مرگ برگشتگان نگاهی پر از تعجب به سوزان و ماریا انداخت. نگاهش بهسمت تکههای خردشده ظرف آب دوخته شد که حال هزاران قطعه مانند آن روی زمین پخش شده بود. سوزان او را در آغـ*ـوش کشید و گفت:
- مارال نگرانت شدم. حالت خوبه دختر؟!
مارال هنوز شوکه بود. در کمال سردی سوزان را پس زد و درحالیکه بهسمت اتاقش میرفت گفت:
- خوبم!
سوزان با چشمانی غمآلود محو تماشای صحنه رفتن مارال شد. خواست تا دنبالش کند؛ ولی ماریا مانع از این کار شد.
- بذار تنها باشه!
- ولی آخه مامان...
- داشتین چیکار میکردین اینجا؟
- تمرین آب. تا اینکه شما اومدین و تمرین نصفه موند. خواسم از شما کمک بگیرم که مارال نذاشت گفت بذار استراحت کنن.
romangram.com | @romangram_com