#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_75


- همینه! معجونه ترمیم بافت! پیداش کردم. دیوید سرشون رو بالا بگیر. به هرکدوم باید دو قطره داده بشه نه کمتر نه بیشتر!

پس از گذشت دو ساعت، ماریا تقریباً تمام گزارشات ریز و درشت کار را با آب‌وتاب برای سوزان و مارال تعریف می‌کرد، جوری که آن‌ها احساس می‌کردند در همان لحظه‌ها حضور دارند. این یکی از خصلت‌های ماریا بود که نکته‌به‌نکته مسائل را برای کسی تعریف کند. مشغول تجسم کاخ سوخته بود که ناگاه با صدای ناله سام و ملیسا رشته کلام خود را گم کرد. همگی به‌سمت آن دو هجوم بردند. سام و ملیسا کم‌کم هوشیاری خود را به دست آوردند؛ اما هنوز درد جان‌کاهی در ناحیه مفاصل و استخوان‌هایشان احساس می‌کردند. ناله.های جگرسوز حاصل از دردشان، دیوید را مجبور به تزریق آرامش‌بخش کرد و بار دیگر آن‌ها سفر خود را به عالم خواب و رویا آغاز کردند.

مارال از جایش بلند شد، درحالی‌که تلاطم و درخشش اشک چشمانش دیده می‌شد، به‌طرف آشپزخانه حرکت کرد. وضعیت وخیم سام و ملیسا مارال را دل آزرده کرده بود. نمی‌دانست برای چه ناراحت است! گویی به این خانواده مهربان و متحد دل‌بسته بود. اشکی از گوشه چشمش به پایین لغزید و گونه او را تر کرد. سوزان که متوجه ناراحتی و غیبت طولانی‌مدت مارال شده بود، روانه آشپزخانه شد. مارال به ظرف آب خیره شده بود درحالی‌که سعی داشت از ریزش سیلاب اشک‌هایش جلوگیری کند. سوزان با جهشی مارال را به آغـ*ـوش کشید و او را به آرامش دعوت کرد و گفت:

- اشکال نداره عزیزم. آروم باش! آروم!

مارال خود را از آغـ*ـوش سوزان بیرون کشید. هق‌هق‌های پشت‌سر‌هم، مانع از چرخش زبان مارال در کامش می‌شد. با صدایی ضعیف درحالی‌که سعی داشت احساساتش را کنترل کند، گفت:

- سوزی حالشون خوب میشه؟

- آره عزیزم. الهی من قربونه دل نازک و مهربونت بشم جیـ*ـگر!

سوزان با لبخندی گرم، اطمینانی را که مارال در طلبش بود به او داد. با چرخش سر، نگاهش به ظرف آب افتاد و رو به مارال گفت:

- وای داشت یادم می‌رفت!

ابروان مارال در تعجبی مطلق به بالا حرکت کرد. صدای نگرانش گویای حیرت بی‌پایانش بود.

- چی شده؟

- مثلاً داشتیم تمرین می‌کردیما! صبر کن به مامانم بگم بیاد کمکمون کنه.

مارال بلافاصله مچ دست سوزان را در دستش گرفت و با چهره‌ای مظلوم گفت:

- نه، طفلک مامانت خسته‌ست. بذار استراحت کنه. نشنیدی مگه چه اتفاقی براشون افتاده بود. خودم تمرین می‌کنم.

romangram.com | @romangram_com