#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_74
بعد از این حرف هردو شروع به خنده کردند. بعد از کلی صحبت و خنده سوزان با ظرف شیشهای که تا هفتاد درصد آن را از آب پر کرده بود، نزد مارال برگشت و شروع به توضیح دادن تمرین دوم کرد.
- توی این مرحله بعد از ده تا پانزده دقیقه مدیتیشن، دستها رو وارد آب میکنیم و به پشت کف ظرف میچسپونیم، جوری که کف دستها رو به بالا باشد. حالا مثل وقتی که با نقاط انرژی که توی کف دست چرخ روانی رو تو تله کینزی حرکت میدهیم. (تله کنیزی توانایی حرکت دادن اجسام توسط انرژی روانی میباشد.) انرژی رو بهسمت آب هدایت میکنیم و میبینیم که مثل الان اینطوری آب متلاطم میشه.
مارال با تعجب به کارای سوزان نگاه میکرد، گفت:
- سوزان، ولی من اصلاً تله کیزی بلد نیستم!
سوزان با شنیدن این حرف دستش را محکم به سرش کوبید و گفت:
- لعنتی یادم رفته بود؛ ولی اشکال نداره، مامان که اومد بهت یاد میده. حالا بهتره سعی کنی تا تمرین دوم رو انجام بدی.
مارال سری تکون داد و سعی کرد تا تمام مراحلی که سوزان گفته بود را تکرار کند؛ ولی در بار اول نتوانست هیچ موفقیتی کسب کند، دیگر ناامید شده بود که ناگهان چهار نفر در سالن ظاهر شدند!
سوزان و مارال با تعجب به صحنه پیشرویشان مینگریستند تا اینکه سوزان با صدای فریاد مادرش، ماریا، به خود آمد و به یاری آنها شتافت.
ماریا و دیوید، سام و ملیسا را در آغـ*ـوش خود حمل میکردند. مارال با وحشتی که اکنون سرتاسر وجودش را فرا گرفته بود، به آنها نگاه میکرد؛ اما بهسرعت خودش را از عالم رویا بیرون کشید و بهطرف آنان حرکت کرد. دانشجوی پزشکی شجاعی بود و از دیدن خون و خونریزی واهمهای نداشت. خود را به بالین آنها رساند و اولین کارش، بررسی وضعیت آنان بود. با مشاهده وضعیت وخیم آنان، ترس درونش چند برابر شد و با چهرهای نگران به ماریا گفت:
- فشارشون خیلی پایینه، همینطور سطح هوشیاریشون! مردمک چشماشون هم به نور واکنشی نشون نمیده. باید ببریمشون بیمارستان.
ماریا فقط سرش را تکان داد و گفت:
-نیازی نیست. اونا طلسم شدن. رفتن به بیمارستان هیچ دردی ازشون درمان نمیکنه.سوزان! برو جعبه معجونها رو بیار.
سوزان با تمام سرعت بهطرف محلی که مادرش با انگشت اشاره نشان میداد رفت و جعبه معجون ها را در کمدی منبتکاری شده با طرحهای عجیب یافت. وقت کافی برای تلف کردن و توجه به نقش و نگارها نداشت. جعبه را برداشت و به سوی مادرش روانه شد.
ماریا با دقت به نوشتههای ریز روی معجونها خیره شده بود تا هرچه سریعتر معجون مورد نظر را بیابد. بعد از مدتی جستجو، شیشهای محتوی محلول سبزرنگ را از جعبه بیرون کشید و گفت:
romangram.com | @romangram_com