#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_72


بعد از حمام و انجام کارای مربوط به‌سمت آیینه رفت و خود را نگریست؛ آثار کبودی حاصل از ضرب‌وشتم دیروز در صورت و بدنش نمایان بود. در دلش فحشی نثار دنیل کرد که بی‌هیچ ملایمتی می‌جنگید، گویی که مارال دشمن بالفطره‌ او است!

بعد از اینکه از ظاهر و قیافه‌ی خود مطمئن شد لچکش را بر سر گذاشت و به‌سمت سالن حرکت کرد، که ناخودآگاه لبخندی ملیح بر لبانش جاری شد. صدای جیغ و فریاد سوزان که در حال بحث با دنیل بود نوید آمدنش را می‌داد. مارال خود هم نمی‌دانست که چرا انقدر با سوزان احساس راحتی می‌کند، انگار سال‌های طولانی است که او را می‌شناسد.‌ سوزان با اون موهای نارنجی و لب و دهان کوچکش، حسابی در دل مارال جا باز کرده بود. فکر به همین موضوعات لبخندش را عمیق‌تر کرد به محظ ورود به سالن با فریاد سوزان در جای خود تکان خورد. او درحالی‌که دست‌هایش را به کمرش زده بود و سرش را کچ کرده بود، رو‌به‌روی در ورودی ایستاده بود و می‌گفت:

- دنی بهتره منو دیوونه‌تر از این که هستم نکنی! مارال امروز برای منه، تو یک هفته هست که داری باهاش کار می‌کنی. مگه من اومدم اینجا اتراق کردم و مزاحم تمرینتون شدم؟ هان؟

مارال چهره‌ی دنیل را نمی‌دید؛ اما مطمئن بود که هم‌تکنون صدای فریادش را خواهد شنید و هنگامی که صدای فریادش را شنید، خنده‌ی نمکینی زد. روی مبل نشست و به مجادله‌ی خواهر و برادر خیره شد که در آخر هم سوزان پیروز این مبارزه شد. هنگامی که سوزان برگشت مارال را دید، جیغی کشید و گفت:

-ورپریده تو اینجایی و هیچی نمیگی؟ نچ‌نچ چه دختر آب زیر کاهی!

سوزان درحالی‌که به‌سمت مارال می‌رفت و لچک را از سرش می‌کند، گفت:

- راحت باش، دیدی که پشه‌ی مزاحم رو فرستادم بره تا شبم نیاد.

مارال به لفظ سوزان که دنیل را پشه‌ی مزاحم خوانده بود، با صدای بلند خندید، جوری که حلقه‌ای اشک در چشمانش جمع گشت.

سوزان پشت چشمی نازکی کرد و گفت:

- ایش. جم کن خودت رو دختر! عروس هم انقدر خوش‌خنده؟!

مارال با محبتی که در وجودش موج می‌زد، سوزان را به آغـ*ـوش کشید. سوزان نیز او را در اغوشش نگه داشت، می‌دانست که مارال شرایط سختی را سپری می‌کند؛ در عرض یک هفته تمام زندگی‌اش دستخوش تغییر شده بود.

سوزان، مارال را از خودش جدا کرد و گفت:

خیله‌خوب، حرف دیگه بسه! وقت تمرین کردنه.

او از جای خود برخاست و به‌سمت آشپزخانه رفت و کاسه‌ای را پر از آب کرد و روی میز گذاشت، مارال با تعجب به حرکات او می‌نگریست. سوزان رو به مارال کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com