#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_71
ماریا سری تکان داد و گفت:
- آره، خیالت راحت متوجه شدم، هم طلسم رو هم نحوهی شکستنش رو.
سپس چند شمع از کولهی خود درآوردند و به شکل دایره درست کردند و خود در مرکز ثقل این دایره نشستند، دستان یکدیگر را گرفتند و وردی را زیر لب زمزمه کردند. با شروع زمزهها نوری طلایی از جانب در به بیرون ساطع میشد. هر چقدر که زمزمهها شدت میگرفت و آنها بر قدرت صدای خود میافزودند شدت نور افزایش مییافت تا اینکه با پایان ورد انفجار مهیبی از نور رخ داد که ماریا و دیوید را به چند متر عقبتر پرت و بیهوش کرد.
بعد از گذشت نزدیک به یک ساعت دیوید و ماریا کمکم هوشیاری خود را کسب کردند و بهسختی بر روی پاهای خود ایستادند و بهسمت در قدم برداشتند. دیگر مانعی وجود نداشت تا جلوی آنها را بگیرد.
در با صدای قیژی باز شد و دالان تنگ و تاریکی نمایان شد که چشم، چشم را نمیدید. نور چراق قوه را به داخل دالان انداختند؛ اما گویی نور وارد سیاهچالهای میشد و انعکاسی نداشت تا روشنایی خلق کند.
دیوید و ماریا با گرفتن دست هم بهسمت دالان قدم برداشتند که با گذاشتن پایشان بر روی اولین پله، نوری از آن ساطع شد! ماریا و دیوید با تعجب اطراف را نگریستند و به سنگ دست زدند.
«کریستال سفید» این سخنی بود که ماریا بعد از تماس سنگ به زبان آورد.
ماریا و دیوید به کمک هم از آن دالان گذشتند و به مکانی رسیدند که سکوی بلندی در میانهی ان قرار داشت و قفسی از جنس طلا بر روی ان بود که یاقوتی سرخ درون آن قرار داشت و به زیبایی هرچه تمام میدرخشید و انعکاس درخشش در فضای اطراف چشمگیر بود.
دیوید و ماریا آرامآرام بهسمت آن قدم برداشتند. با چشمهایشان اطراف را میکاویدند و هنگامی که مقابل آن قرار گرفتند اندکی تأمل کردند؛ اما هنگاهی که اتفاقی رخ نداد کمی به خود جرئت دادند تا آن را لمس کنند؛ اما به محض آنکه یاقوت را در دست گرفتند، ناگهان زمین زیر پایشان شروع به لرزش کرد و خاک و خاشاک از روی سقف و دیوارهها به پایین میریخت. قصر رو به ویرانی بود و جای فراری نبود.
آنها میدانستند که جادو در این مکان کارایی ندارد و راه نجاتی نیست؛ اما در اوج ناامیدی نور امید بر قلب ماریا شروع به تابیدن کرد. او در ذهنش نام یتی را بر زبان اورد و از اوطلب کمک کرد!
ثانیهای بعد یتی درمیان انبوهی از گردوخاک و ریزش سنگها ظاهر شد و آنها را از ان سردابه نجات داد.
***
بخش مارال بانوی محافظ
حدود یک هفته از تمرینات سخت و نفسگیرش با دنیل میگذشت و امروز قرار بود تا مارال بیاید و نحوهی استفاده از کنترل نیروی آب را آموزش دهد.
romangram.com | @romangram_com