#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_69


از میان توده سنگ‌ها، صدایی آسمانی شنیده شد و به دنبال آن پری زیبایی خارج شد.

- شما ناجیان من از نفرین ابدیم هستید! هر تقاضایی دارید بازگو کنید.

ماریا از آغـ*ـوش همسرش جدا شد و پس از تعظیم کوتاهی در برابر آن موجود زیبا، لب به سخن گشود:

- ما منتخبین خدایان برای حفاظت از روشنایی‌ها هستیم. برای پیدا کردن یاقوت سرخ به اینجا اومدیم. می‌تونین کمکمون کنید؟

پری دستانش را از هم باز کرد و هاله‌ای نور سفید ساطع شد و اطراف دستانش حلقه زد. تصویر یاقوت سرخ در هاله نور مجسم شد و پری دوباره به سخنانش ادامه داد:

- چیزی که شما در طلبش هستید در سردابه خون مخفی شده است و برای دستیابی به آن باید به قلعه مخروبه‌ای که چند قدم از اینجا فاصله دارد قدم بگذارید.

- از شما ممنونیم.

- قبل ازینکه خیلی دیر شود برگردید!راهی که شما انتخاب کرده‌اید نیازمند ریخته شدن خون‌های زیادی است.

گوش ماریا از این هشدارها سیر بود و بدون توجه به حرف پری با تعظیمی کوتاه به‌طرف دیوید حرکت کرد.

ماریا و دیوید پس از خداحافظی از آن پری زیبارو، مادر طبیعت به آن سمتی که او به آن‌ها نشان داده بود، شروع به حرکت کردند.

بر سردی هوا افزوده شده بود و دیگر رمقی بر پاهای آن‌ها نمانده بود که در ناامیدی گویا سرابی را از دور دیدند؛ اما با کمی دقت فهمیدند که دیده‌هایشان حقیقی است و سراب نیست!

سعی کردند تا به پاهای سست و بی‌رمقشان جانی دوباره دهند و با سرعتی بیشتر به آن سو حرکت کنند. هنگامی که رسیدند، در مقابلشان یک قصر مخروبه بود که نیمی از آن در آتش سوخته بود. با احتیاط وارد شدند و سعی کردند تا با چراغ‌قوه‌ی موبایلشان فضای اطرافشان را روشن کنند.

تمام دیوارها سیاه و سوخته بود و خزه تمام سنگ‌ها و دیواره‌ها را پر کرده بود، حیوانات موزی مثل موش و مارمولک از اطراف سرک می‌کشیدند و گـه‌گاهی از زیر پاهای دیوید و ماریا رد می‌شدند که سبب جیغ ماریا می‌شد.

به حرکت خود ادامه دادند تا اینکه به مکانی رسیدند که درش قفل بود‌. دیوید به‌سمت در رفت تا آن را باز کند که چیزی مانع از نزدیک شدن او به در شد؛ چیزی مانند شیشه‌ای نامرئی!

romangram.com | @romangram_com