#ملکه_دنیای_ماورا_پارت_68


با پایان سخنان لاماسو، درخشش نورها بیشتر شد و چهره لاماسو کم‌کم کم‌رنگ و از نظر ناپدید شد. با رفتن لاماسو، همه‌چیز به حالت اول برگشت، گویی هیچ‌وقت اتفاقی نیافتاده بود. یتی آرام گرفته بود و با چشمان درشت درحالی‌که اشک درونشان جمع شده بود، به ماریا و دیوید نگاه می‌کرد. با لغزیدن قطره اشکی از صورت یتی و برخورد آن با زمین، قسمتی از برف‌ها ذوب شد و نقشه‌ای روی زمین پدید آمد. ماریا با دیدن نقشه از خوش‌حال شد و خودش را در آغـ*ـوش همسرش رها کرد. ماریا از دیوید جدا شد و دستش را به‌سمت یتی دراز کرد. یتی همانند حیوان خانگی آرام و ساکت بود و با احساس محبت ماریا لبخندی زد. با لمس پوزه‌اش توسط دستان ماریا وارد ذهن او شد و پیامی از خود بر جای گذاشت‌.

«با صدا کردن اسمم برای یاری شما حاضر می‌شوم»

ماریا سرش را تکان داد و بـ..وسـ..ـه‌ای بر پوزه یتی زد. با حرکت جسم سنگین یتی، او در اعماق کولاک و برف ناپدید شد.

ماریا و دیوید به راهشان ادامه دادند و پس از پیادهروی طولانی و طاقت‌فرسا، به محلی که در نقشه مشخص شده بود رسیدند؛ ولی در کمال ناباوری جز برف و یخ چیزی به چشم نمی‌خورد. دیوید که از فرط خستگی به نفس زدن افتاده بود، روی سنگ گنبدی‌شکلی نشست و گفت:

- اینجام که چیزی نیست!

ماریا با دقت مشغول بررسی اطراف بود. ناگهان انرژی امواج ساطع شده که نشان از در کمین بودن خطری داشت. حس جادوگریش را تحـریـ*ک کرد. به‌سوی دیوید برگشت و گفت:

- مگه نشنیدی لاماسو چی گفت؟! نباید از ظاهر چیزی رو قضاوت کنیم...

با تحرک چیزی، حرف ماریا ناتمام ماند. سنگی که دیوید روی آن نشسته بود با حرکتش دیوید را به جلو پرتاب کرد. سنگ همانند پرده‌ای در امتداد طولی از وسط جدا شد و پدید شدن چیزی درخشان، آن‌ها را به حیرت واداشت. در فاصله‌ای دورتر از آن‌ها سنگی دیگر به همین حالت باز شد و با لرزش سهمگین زمین ستون‌های بلندی از آن جدا شد. در کمال حیرت ماریا و دیوید خود را در برابر غولی سنگی به عظمت کوه بزرگی یافتند که از چشمانش شراره‌های آتش زبانه می‌کشید.

دیوید و ماریا همچنان خیره در شکوه و بزرگی هیولا بودند؛ ولی با نعره بلند آن شروع به فرار کردند. دیوید درحالی‌که دست ماریا را سفت چسبیده بود، او را پشت‌سر خود می‌کشید. قلب هردو به‌شدت در سـ*ـینه می‌تپید و هیجان و استرس سبب سهل شدن گریزشان شده بود. دیوید درحالی‌که سنگین نفس می‌کشید به ماریا گفت:

- الان به کجایه باطن این می‌خوای توجه کنی؟

ماریا همچون صاعقه‌زدگان از حرکت ایستاد. گویا افکاری، او را به سفری دراز دعوت می‌کردند. مرور خاطرات گذشته یادآور افسانه‌ای شد که مادربزرگش در کودکی برایش تعریف می‌کرد.

طبق افسانه، روح طبیعت یاری‌گر انسان و بقیه جنبنده‌ها بود؛ ولی دزدانی شرور در صدد کسب قدرت قلب تپنده آن را از سـ*ـینه خارج کردند و از آن پس روح طبیعت همانند هیولایی سنگ‌دل همراه با شعله‌های انتقام‌جو برای نابودی موجودات می‌کوشید.

ماریا به‌سرعت سنگ سبز درخشان را از کوله خارج کرد و به‌سمت جایگاه خالی قلب هیولا نشانه گرفت. با برخورد سنگ به مکان خالی بین سنگ‌ها، هیولا از حرکت باز ایستاد و سنگ‌ها نیروی جاذبه خود را از دست داده و فروریختند. شعله‌های آتش سبب آب شدن یخ‌ها شد و به دنبال غرش آسمان باران باریدن گرفت.

ماریا در آغـ*ـوش دیوید دیوید، آرام گرفت و هردو به صحنه عجیب مقابلشان خیره شدند.

romangram.com | @romangram_com